مرورى گذرا بر پيدايش‏ و رشد طبقه كارگر

(بخش‏ اول)

  

        بهرام رحمانى

bamdadpress@telia.com

 

به پا خيزيد، دوزخيان زمين!

برخيزيد، زنجيريان گرسنگى!

عقل از دهانه آتشفشان خويش‏ تندروار مى‌غرد

اينك! فوران نهايى‌ست اين.

بساط گذشته بروبيم،

به پاخيزيد! خيل بردگان، به پا خيزيد!

جهان از بنياد دگرگون مى‌شود

...

(بخشى از سرود بين‌الملل، اوژن پوتيه)

 

اول ماه مه، روز همبستگى بين‌المللى كارگران را در پيش‏ داريم. از اين‌رو پيشاپيش‏ اين روز را بر همه كارگران جهان و به ويژه كارگران ايران، تبريك مى‌گوييم. با اميد اين كه روز سرنوشت ‌ساز فرارسد و طبقه كارگر، يعنى مبارزه رهايى‌بخش‏ اين اكثريت توليدكنندگان نيازهاى بشرى، بر طبقه سرمايه‌دارى، اقليتى كه با حمايت دولت‌ها و ارتش‏ و پليس‏ و جنگ و خونريزى و استثمار بى‌رحمانه توليدكنندگان، جهان بشرى را به جولانگاه وحشيانه خود تبديل كرده‌اند، پيروز گردد. با اميد اين كه گرايش‏ راديكال و كمونيستى دورن طبقه كارگر، روز همبستگى بين‌المللى كارگران را صرفا از برگزارى جشن‌هايى در سالن‌هاى سربسته خارج كند و به مسير واقعى مبارزه جنبش‏ طبقاتى محرومان و استثمارشدگان و همبستگى جهانى آنان بر عليه سيستم كاپيتاليستى، در جهت تغيير نظم موجود و برپايى جامعه‌اى آزاد، برابر، شاد، مرفه و عادلانه هدايت كند.

براى اين كه تاريخ جنبش‏ طبقاتى كارگران، در مسير واقعى مبارزه رهايى‌بخش‏ قرار بگيرد، مرور تجارب تاريخى جنبش‏ كارگرى، يكى از فاكتورهاى مهمى است كه بايد بدان پرداخته شود.

ما به نوبه خود به گوشه‌هايى از اين امر مهم طبقاتى‌مان اشاره مى‌كنيم و اميدواريم فعالين جنبش‏ كارگرى و كمونيستى و احزاب و سازمان‌هايى كه منافعى جدا از منافع طبقه كارگر براى خود تصور نمى‌كنند و با خلوص‏ نيت و بدون ديد و نگرش‏ معامله‌گرايانه در اين جنبش‏ مبارز مى‌كنند، اولويت‌هاى خود را براى تقويت انترناسيوناليسم پرولترى و در جهت تقويت مبارزه ضد‌سرمايه‌دارى كارگران ايران، به عنوان بخش‏ از جنبش‏ كارگرى جهان قرار دهند.

در مرور تاريخى جنبش‏ كارگرى، مكرر به اين واقعيت‌هاى غيرقابل انكار برمى‌خوريم كه هر درجه جنبش‏ كارگرى رشد و گسترش‏ مى‌يابد و اين جنبش‏، مطالبات اقتصادى و سياسى خود را بر بورژوازى تحميل مى‌كند، به همان درجه نيز كل جامعه بشرى از رفاه اقتصادى، آزادى‌هاى سياسى و اجتماعى برخوردار مى‌گردد. از سوى ديگر طبقه كارگر براى پيشبرد امر مبارزه طبقاتى خود، تاوان زيادى پرداخت مى‌كند. نهايت امر بورژوازى و دولت‌هايشان، نه تنها كم‌ترين اهميتى به زيست و زندگى انسان و حق و حقوق آ‌ن‌ها را نمى‌دهند، بلكه هرگونه تلاش‏ بشر براى بهتر‌شدن موقعيت اقتصادى و اجتماعى و سياسى‌شان را نيز بى‌رحمانه سركوب مى‌كنند. بنابراين كارگران و مردم محروم و ستم‌ديده، همواره در طول تاريخ در صف اول مبارزه، از دوران انقلابات بورژوازى و كارگرى سوسياليستى، تا به امروز هستند.

طبقه كارگر با رشد و گسترش‏ بورژوازى، به عنوان يك طبقه پا به عرصه وجود گذاشت. بنابراين شكل‌گيرى طبقه كارگر، به دورانى برمى‌گردد كه روابط و مناسبات سرمايه‌دارى آغاز مى‌شود. اين مناسبات ريشه در جامعه فئودالى در حال زوال داشت و با نابودى فئوداليسم، جامعه سرمايه‌دارى شكل مى‌گيرد. در اين دوران است كه همراه با توليد سرمايه‌دارى و پيدايش‏ شكل نوين استثمار، توده‌هاى كارگر نيز در جهان روز ‌به ‌روز افزايش‏ يافته و به صورت يك طبقه در مقابل سرمايه‌دارى قد علم مى‌كنند.

نطفه‌هاى اوليه مناسبات توليد سرمايه‌دارى در سده‌هاى چهاردهم و پانزدهم در برخى شهرهاى اروپا بسته مى‌شود. ايتاليا اولين كشورى است كه در آن‌جا مناسبات سرمايه‌دارى سر برمى‌آورد. طى اين سده‌ها، در تعدادى از شهرهاى بزرگ ايتاليا، از جمله در فلورانس‏ و بولونيا، صنعت مانوفاكتورى كه شكل اوليه توليد سرمايه‌دارى است، رونق مى‌يابد. اين روند تقريبا در آلمان و اسپانيا نيز به وقوع مى‌پيوندد، اما دامنه و وسعت آن به اندازه ايتاليا نمى‌باشد.

چنين روندى در هلند و انگليس‏ و فرانسه با دامنه‌اى وسيع‌تر ادامه پيدا مى‌يابد و از سده شانزدهم به بعد توسعه سرمايه‌دارى در هلند و انگليس‏، از رشد و گسترش‏ و استحكام بيش‏ترى برخوردار است كه به تحكيم و تثبيت سرمايه‌دارى منجر مى‌گردد و هم‌زمان با آن توده‌هاى وسيع پرولتاريا نيز پديد مى‌آيند.

اين نمونه ها نشان مى‌دهد كه در دوران سرمايه‌دارى مانوفاكتورى، يعنى در فاصله سده شانزده تا اواخر سده هجده سرمايه‌دارى، دوران تثبيت و تحكيم خود را طى مى‌كند، به سرعت بر تعداد كارگران افزوده مى‌شود و طبقه كارگر دوران شكل‌گيرى خود را از سر مى‌گذراند. در دوران مانوفاكتور، كارگران به شيوه وحشيانه‌اى استثمار مى‌شوند. ساعات كار طولانى است و كارگران ناگزير روزانه حتا تا هجده ساعت نيز كار مى‌كنند. در حالى كه در اين دوران سخت، دست‌مزد كارگران در مجموع پايين و ناچيز است.

در چنين شرايطى، كشمكش‏ كار و سرمايه از همان هنگام پديد‌آمدن سرمايه آغاز مى‌شود. نخستين مبارزه كارگران بر عليه سرمايه‌دارى، در سده‌هاىچهارده و پانزده در ايتاليا، يعنى در كشورى كه اولين مناسبات توليد سرمايه‌دارى زودتر از همه جا شكل گرفته، به وقوع مى‌پيوندد. نخستين منازعات طبقاتى كارگران، در اواسط سده چهاردهم در ايتاليا، تلاشى است كه براى اتحاد در صفوف كارگران نساجى و مبارزه متحد آن‌ها عليه كارفرمايان صورت مى‌گيرد.

در سراسر دوران مانوفاكتورى كه دوران آغازين مبارزات پرولترى است، در همه كشورهايى كه سرمايه‌دارى پديد آمده بود، كارگران به اشكال مختلف بر عليه بورژوازى به مبارزه برمى‌خيزند. همچنين در سده شانزدهم، كارگران چاپ‌خانه‌هاى شهر ليون در فرانسه، به طور مكرر دست به اعتصاب مى‌زنند. نمونه‌هاى متعددى از شورش‏هاى كارگرى براى بهبود زيست و زندگى خويش‏ در اين دوران، به ويژه در اعتراض‏ به كمى دست‌مزد، ساعات كار طولانى و بى‌كارسازى‌ها جريان پيدا مى‌كند.

در اواخر دوران مانوفاكتورها، يعنى زمانى كه كم‌كم ماشين در عرصه توليد به كار گرفته مى‌شود، مبارزه كارگران به شكستن ماشين‌ها معطوف مى‌گردد. كارگران كه هنوز از آگاهى طبقاتى كافى برخوردار نبودند، ماشين‌ها را دشمن خود مى‌پنداشتند و در نتيجه اعتراض‏ خود را با شكستن آن‌ها نشان مى‌دادند.

مبارزه كارگران براى به وجود آوردن تشكل‌هايشان در فاصله سده شانزدهم تا اواخر سده هيجدهم، از سوى كارگران در هلند، انگليس‏، فرانسه، آلمان، آمريكا و برخى كشورهاى ديگر در جريان است. هر چند كه در اين دوران كارگران تشكل‌هاى مستقل خود را ندارند و آگاهى طبقاتى‌شان نيز پايين است. اما با اين وجود كارگران، به طور فعال در انقلابات بورژوايى بر عليه فئوداليسم، نقش‏ مهى را ايفا مى‌كنند.

بورژوازى كه براى سرنگونى سيستم فئودالى و كسب قدرت سياسى تلاش‏ مى‌كرد، براى پيش‏برد اهداف و مقاصد سرمايه‌دارى خود، از مبارزه كارگران و تهيدستان شهرى سوء‌استفاده كرد و آن را تحت كنترل و قيموميت خويش‏ درآورد. اين نيروى عظيم كارگران و مردم محروم و تحت ستم در سراسر دوران جنگ ضد‌فئودالى كه در اساس‏ براى رهايى از ستم و فقر و برانداختن همه آن گرايشاتى بود كه مخالف آزادى و برابرى و عدالت اجتماعى بودند، مبارزه مى‌كردند.

در آمريكا كه مانند اروپا، جنبش‏هاى ضد‌فئودالى وجود نداشت، اما كارگران عليه استثمارگران انگليسى دست به مبارزه مى‌زدند. براى مثال، در سال 1770 در جريان درگيرى‌هايى كه ميان نيروهاى انگليسى و مردم بوستون صورت گرفت، چندين كارگر جان خود را از دست دادند. كارگران در آن دوره همراه با ديگر جريانات راديكال، در يك سازمان سياسى موسوم به «پسران جامعه آزادی» شركت داشتند كه در جريان جنگ‌هاى استقلال در دسته‌هاى پارتيزانى و يا ارتش‏ منظم بر عليه استعمارگران انگليسى مى‌جنگيدند.

سربازانى كه از جنگ اشغالگران و جنگ داخلى برگشتند، ارتش‏ داوطلبان انقلاب صنعتى شدند. زنان كارگر نيز هم در كارخانه‌ها و هم در منزل، به كارهاى سخت و طاقت‌فرسايى مشغول بودند. تا سال 1900، در آمريكا، پنج ميليون زن كارگر، كار مى‌كردند كه دو ميليون‌شان در منازل كار مى‌كردند. تقريبا از هر پنج نيروى كار، يك نفر زن بود. زن‌ها، هفته‌اى به خاطر يك دلار و 56 سنت دست‌مزد، روزى چهارده تا شانزده ساعت كار مى‌كردند. هم­چنين كم نبودند بچه‌هايى كه صبح سحر با تن خسته راهى كارخانه‌ها مى‌شدند. در سال 1832 مجمع مكانيك‌هاى «نيوانگلند» برآورد كرد كه دو پنجم از كل كارگران، بچه بودند. بنا به سرشمارى سال 1870، بيش‏ از هفت‌صد هزار بچه ده تا پانزده ساله كار مى‌كردند، و اين رقم در سال 1910، تقريبا به دو ميليون نفر رسيده بود، كه در حدود نصف‌شان دختر بودند.

اما نقش‏ كارگران فرانسوى در انقلاب بورژوا‌_‌دمكراتيك، در جهان معروف است. زيرا كارگران فرانسوى، از تجارب و آگاهى طبقاتى بيش‏ترى نسبت به هم‌طبقه‌اى‌هاى خود در جهان برخوردار بودند. از اين‌رو انقلاب فرانسه، بسيارى از دستاوردهايش‏ را مديون مبارزه پى‌گير كارگران و تهيدستان شهرها به ويژه پاريس‏ است كه در آن دوره كارگران هسته اصلى اين مبارزه را تشكيل مى‌دادند. نقش‏ اين توده‌هاى محروم و تحت ستم، به ويژه در نبردهاى اوايل انقلاب و فتح باستيل بسيار برجسته است. در دوران انقلاب، روز‌به‌روز آگاهى كارگران ارتقا يافت و آن‌ها همواره بر مطالبات اقتصادى، سياسى و اجتماعى پافشارى مى‌كردند.

در سده‌هاى هفدهم و هيجدهم كه انقلابات بورژوايى در اروپا و ايالات متحده آمريكا سيستم سرمايه‌دارى را در عرصه جهانى به ظهور رساند، اما اين روند در روسيه، رشدى آرام و تدريجى را طى كرد.

بدين ترتيب انقلابات بورژوايى سده‌هاى هفده و هجده در هلند، انگليس‏، ايالات متحده و فرانسه، سيماى فئودالى جهان را دگرگون ساخت، به ويژه انقلابات فرانسه و انگليس‏ كه در آن دوران از اهميت جهانى و تاريخى برخوردار بودند، روند تحولات بورژوايى را در جهان رقم زدند و پرچم‌دار شكستن سيستم فئودالى در جهان شدند. انقلابات بورژوايى، زمينه را براى انقلاب تكنولوژيك، اختراع ماشين و گذار از دوران سرمايه‌دارى مانوفاكتور به صنعت ماشينى را هموار و مساعد ساختند. اين انقلاب، كه به انقلاب صنعتى معروف گرديد، نخستين‌بار در انگلستان، يعنى كشورى آغاز گرديد كه مناسبات سرمايه‌دارى در آن، پيشرفته‌تر از هر جاى ديگر جهان بود.

 

هفدهم آوريل 2004

ادامه دارد

 

 

مرورى گذرا بر پيدايش‏ و رشد طبقه كارگر

(بخش‏ دوم)

       

بخش‏ اول اين مطلب را با آغاز انقلاب صنعتى به پايان برده بوديم. انقلابات بورژوايى سده‌هاى هفده و هيجده در انگليس‏، فرانسه، هلند و ايالات متحده آمريكا، فئوداليسم را سرنگون كرد و سيستم بورژوازى را بنياد گذاشت. انقلابات بورژوايى كشورهاى غرب، سبب شد كه سيستم فئودالى نه تنها در غرب، بلكه در جهان شكسته شود و سيستم بورژوازى رشد و گسترش‏ يابد.

روند اين تحولات بورژوايى از يك‌سو و انقلاب تكنولوژيكى از سوى ديگر، تدريجا سيستم بورژوازى را جهانى كرد. اختراع ماشين و گذار از مانوفاكتور به صنعت ماشينى، كار با ماشين را جايگزين كار با دست ساخت.

اين انقلاب، كه به انقلاب صنعتى معروف گرديد، نخستين بار در انگلستان روى داد كه مناسبات سرمايه‌دارى در آن، پيشرفته‌تر از نقاط ديگر جهان بود. انقلاب صنعتى با اختراع ماشين، در بخش‏ ريسندگى آغاز شد. در سال 1765، دستگاه ريسندگى «جيمز هارگريوس»، موسوم به «ژنى» اختراع گرديد. اما هنوز اين دستگاه با دست به كار مى‌افتاد. در سال 1767، يك دستگاه ريسندگى پيشرفته‌تر موسوم به دستگاه ريسندگى «آركرايت» اختراع گرديد كه نسبت به دستگاه قبلى پيشرفته‌تر بود.

كاربرد ماشين در نخ‌ريسى و توليد انبوه نخ، نياز به تحولاتى در بافندگى و كاربرد ماشين در آن را ايجاب مى‌كرد. از اين‌رو دستگاه بافندگى مكانيكى نيز اختراع گرديد و نخستين كارخانه نساجى در سال 1771، توليد خود را آغاز كرد.

اين رشته اختراعات در كاربرد ماشين در نساجى، به سرعت در رشته‌هاى ديگر صنعتى نيز رشد و تكامل يافت. استفاده از ماشين بخار در كارخانه‌ها و سيستم حمل و نقل نيز ابعاد تازه‌اى به كشف ماشين داد و انقلاب در زمينه حمل و نقل را نيز پديد آورد. چندى بعد لكوموتيو و راه‌آهن همگانى ساخته شد.

انقلاب صنعتى پس‏ از انگليس‏، در كشورهايى كه انقلابات بورژوايى را پشت‌سر گذاشته بودند، نظير فرانسه و ايالات متحده آغاز گرديد. سپس‏ با اندكى فاصله زمانى به آلمان، روسيه و كشورهاى اروپايى ديگر نيز گسترش‏ يافت. سرانجام انقلاب صنعتى در اواخر نيمه اول سده نوزدهم تكميل گرديد.

بدين ترتيب با انقلاب صنعتى و گذار از مانوفاكتور به كارخانه، مرحله جديدى در پروسه رشد و تكامل طبقه كارگر رخ داد. كاربرد ماشين و تاسيس‏ كارخانه‌ها از جهات مختلف بر اين روند تكاملى تاثير به سزايى گذاشت. همچنين انقلاب صنعتى، كميت پرولتاريا را افزايش‏ داد. اين افزايش‏ كميت، نقش‏ پرولتاريا را نيز به عنوان يك طبقه و نيروى اجتماعى جديد آشكار ساخت. در حالى كه در دوران مانوفاكتور، كارگران هنوز يك گروه كوچك و پراكنده بودند. تعداد كارگرانى كه در كليه موسسات فانوفاكتورى، كار مى كردند، محدود و كوچك بود. اما با پيدايش‏ صنعت ماشينى، پرولتاريايى شكل مى‌گيرد كه صرفا از طريق فروش‏ نيروى كارشان امرار معاش‏ مى‌كنند.

در واقع با پيدايش‏ پرولتارياى صنعتى، پرولتاريا به صورت يك طبقه اجتماعى اظهار وجود مى‌كند و تكوين مى‌يابد.

از سوى ديگر انقلاب صنعتى و استفاده از ماشين، تشديد استثمار كارگران را به دنبال داشت. كاربرد ماشين، دهقانان و پيشه‌وران فقير را در سطحى وسيع به توده‌هاى فروشنده نيروى مبدل ساخت. علاوه بر اين استفاده از كار كودكان و زنان را به شكل وسيعى رايج گردانيد. زنان، ناگزير بودند ساعات طولانى در بدترين شرايط ممكن كار كنند. اغلب كودكان، در اثر فشار كار و رفتار وحشيانه كارفرمايان جان دادند. همچنين افزايش‏ كمى كارگران، در حالى كه نيروى ذخيره بى‌كاران كه آماده بودند از سر ناچارى نيروى كار خود را ارزان‌تر بفروشند، به سرمايه‌دارى امكان داد كه سطح دست‌مزدها را هر چه بيش‏تر كاهش‏ دهد. اين كاهش‏ دست‌مزد در دوره‌هايى به حدى نازل بود كه حتا حداقل زيست و معيشت كارگران را نيز تامين نمى‌كرد.

هم‌‌زمان با كاهش‏ دست‌مزدها، ساعات كار نيز طولانى‌تر گرديد. كارگران تا چهارده ساعت كار يا بيش‏تر توليد مى‌كردند. در اين دوره، شرايط زندگى كارگران و خانواده‌هايشان بسيار وخيم‌تر و اسف ‌بارتر بود. در چنين شرايطى نرخ ارزش‏ اضافى نيز در حد چشم‌گيرى افزايش‏ يافت.

در مقابل اين شرايط غيرقابل تحمل، كارگران، به آن اشكال مبارزاتى روى مى‌آورد كه خصلت شورشى داشت. كارگران در سطح وسيعى ابزارهاى توليد و ماشين‌ها را مى‌شكستند. در حالى كه اين شكل از مبارزه كارگران، در دوره‌هاى قبل كم‌تر روى داده بود. مثلا در در انگلستان، سال 1758، يك‌صد هزار كارگرى كه با كشف ماشين پشم‌چينى بى‌كار شده بودند، اين ماشين را به آتش‏ كشيدند. دوره‌اى كه هنوز كاربرد ماشين در سطح وسيع عموميت نيافته بود. نقطه اوج «جنبش‏ ابزارشكنى» در انگلستان، موسوم به «لوديسم»، در سال‌هاى 7‌1‌-‌1811 بود. طى سال‌هاى 12‌-‌1811‌، قهرآميزترين شورش‏هاى ابزارشكنان به وقوع پيوست. دولت انگليس‏، به قهر عليه كارگران دست ‌زد و آن‌ها را به گلوله بست. در سال 1826، مجددا بافندگان لانكشاير انگليس‏، دست به تخريب ماشين‌ها و كارخانه‌ها زدند. 1830، جنبش‏ ابزارشكنان در ميان بافندگان، كاغذ‌سازان، ماشين‌سازان در ويلت‌شاير، بوكينگهايم‌شاير، برك‌شاير و كارگران كشاورزى در بخش‏هاى مختلف انگلستان وجود داشت. كارگران معترض‏ در اين دوره، از طريق شكستن ماشين‌ها، خشم خود را نسبت به استثمار شديد و شرايط طاقت‌فرساى كار و زندگى و دست‌مزدهاى نازل عليه بورژوازى نشان مى‌دادند.

كارگران فرانسه، طى دهه‌هاى اول سده نوزدهم، موارد متعددى از ابزارشكنى را در شهرهاى ليون، پاريس‏ و ديگر مراكز صنعتى به مرحله اجرا گذاشتند.

جنبش‏ ابزارشكنان، اعتراض‏ كارگران به سيستم سرمايه‌دارى نو پا و برخورد منفى كارگران نسبت به ماشين و كارخانه بود. زيرا كارگران ماشين را عامل سيه‌روزى و بدبختى خود مى‌پنداشتند. اما با تكوين انقلاب صنعتى و رشد طبقه كارگر به لحاظ سطح آگاهى و كسب تجربه مبارزاتى، اين شكل از اعتراض‏ كنار گذاشته شد و شكل ديگرى از اعتراض‏، يعنى اعتصاب و خواباندن توليد به مبارزه عمده طبقه كارگر تبديل گرديد. بنابراين كارگران در روند مبارزه خود به اين آگاهى طبقاتى دست يافتند كه اعتصاب سلاح برنده‌ترى در رسيدن به مطالبات خود و مبارزه عليه سرمايه است.

در انگلستان، فرانسه و ايالات متحده، اعتصاب‌هاى زيادى به وقوع پيوست. اين اعتصابات، از اوايل سده نوزدهم دامنه گسترده‌اى يافت. كارگران براى افزايش‏ دست‌مزد و كاهش‏ ساعات كار و تحقق ديگر مطالبات‌شان، همواره به اعتصاب متوسل مى‌شدند. مهم‌ترين اعتصابات در انگليس‏، در سال 1824، يعنى پس‏ از برچيده شدن قوانين ضد‌اتحاديه‌اى و اعتصاب، در ابعاد وسيع‌ترى به وقوع پيوستند. در انگليس‏، در اوايل انقلاب صنعتى، هنوز ساعات كار روزانه چهارده تا ساعت بود. كارگران، مبارزه پيگيرى را براى كاهش‏ ساعات كار آغاز كردند. در دهه سى سده نوزدهم، شعار عمومى كارگران، ده ساعت كار بود. هر چند كه در مواردى شعار هشت ساعت كار نيز مطرح شده بود. مثلا در فراخوان اعتصاب عمومى كارگران ريسنده در سال 1834، شعار هشت ساعت كار روزانه مطرح شده بود. به طور كلى در دوره بين سال‌هاى 1844 و 1847، روزانه كار دوازده ساعته در كليه رشته‌هاى صنعتى پذيرفته شد كه قانون كارخانجات شامل آن مى‌گرديد. سرانجام قانون جديد كارخانجات، در سال 1847، ده ساعت كار روزانه را تصويب نمود.

در فاصله سال‌هاى 47‌_1830‌، 383 اعتصاب در فرانسه روى داد. در فرانسه، در سال 1826، كاغذ‌سازان به عنوان همبستگى با رفقاى اخراجى خود كه بدون دليل اخراج شده بودند، دست به اعتصاب زدند. در 1826، كارگران نانت در اعتراض‏ به محكوميت سنگ‌ تراشان به خاطر اعتصاب، متوسل به اعتصاب شدند.

مهم‌ترين اعتصاب كارگران ايالات متحده عبارت بودند از اعتصاب عمومى زنان خياط نيويورك در سال 1823، اعتصاب كارگران كشتى‌سازى بوستون‌(1825)، اعتصاب نجاران فيلادلفيا‌(1827) و اعتصاب‌هاى ديگرى كه در اواسط سال‌هاى بيست به خاطر ده ساعت كار روزانه سازمان ‌دهى شدند. اعتصاب كارگران ريسندگى در پاترسون نيوجرسى، در سال 1828، كه طى آن، كودكان نيز به همراه زنان و مردان كارگر در اعتصاب شركت كردند. اعتصابات كارگران ساختمان راه‌آهن، در فاصله سال‌هاى 34‌_1831‌ كه با سركوب مداوم و مجازات مرگ براى رهبران كارگران همراه بود. همچنين اعتصابات صدها زن كارخانه‌هاى نساجى، در اعتراض‏ به كاهش‏ دست‌مزدها در نيوهامشاير در سال .1834 در همين سال اعتصاب حدود هشت صد كارگر زن در لول، در اعتراض‏ به كاهش‏ دست‌مزدها. طى اين اعتصاب صدها كارگر زن كارخانه‌هاى ديگر نيز به اعتصابيون پيوستند. در سال 1826، زنان كارگر نساجى در امسبورى نيز دست به اعتصاب زدند. مبارزه پيگير كارگران آمريكايى، سبب گرديد كه تا اواسط سال‌هاى سى سده نوزدهم، در برخى ايالات و شهرها مطالبه ده ساعت كار روزانه به رسميت شناخته شود. هر چند كه به طور عمومى در كل ايالات متحده، در نيمه اول دهه چهل سده نوزدهم، یازده ساعت كار روزانه پذيرفته شد. اين‌ها نمونه‌هايى از موج وسيع اعتصابات كارگران آمريكا در اين دوره بودند.

در كشورهاى ديگر هم در اين دوره، اعتصاباتى به وقوع پيوست. در نيمه دوم سده نوزدهم، اعتصابات در كشورهايى نظير آلمان، اسپانيا، ايتاليا، اسكانديناوى و غيره رشد و گسترش‏ يافت.

در اواخر نيمه اول سده نوزدهم، مجموعا چهار ميليون كارگر در روسيه وجود داشت كه تعداد كارگران صنايع كارخانه‌اى 400 هزار بود. در آستانه رفرم 1861، تعداد كارگران صنايع كارخانه‌اى به 565 هزار رسيد كه از اين تعداد بیست و چهار درصد آن در مسكو، ولاديمير و پترزبورگ متمركز بودند. يعنى كارگران صنايع كارخانه‌اى حدودا يك دهم مجموع كارگران را تشكيل مى‌دادند. بدين سان در روسيه نيز در نيمه دوم سد نوزدهم است كه اعتصابات گسترش‏ يافته و مطالبات كارگران صرفا از انگيزه‌هاى طبقاتى پرولترى برخوردار است.

با رشد و اعتلاى مبارزات و ارتقاء سطح آگاهى و همبستگى كارگران، تشكل‌هاى كارگرى نيز پديد آمدند. در دوران مانوفاكتور، در اغلب كشورهاى اروپايى اصلى‌ترين تشكل‌هاى كارگرى، انجمن‌هاى مخفى بودند كه به عناوين مختلف از جمله انجمن‌هاى «اخوت» فعاليت مى‌كردند. اين انجمن‌ها، شاگردان، دستياران و گروهى از كارگران مانوفاكتورها را در بر مى‌گرفتند.

در مرحله ابتدايى شكل‌گيرى طبقه كارگر، اين انجمن‌ها از منافع و خواست‌هاى كارگران در زمينه دست‌مزد، منازعه بر سر ساعات كار و مقابله با بى‌كارى دفاع مى‌كردند. در واقع اين انجمن‌ها خصلت حمايتى داشتند و به اعضاى خود براى پيدا كردن كار يارى مى‌رساندند. همچنين در دوران بى‌كارى، بيمارى، كهولت و غيره به آن‌ها كمك مى‌نمودند. بنابراين ريشه اين تشكل‌ها به دوران فودالى مى‌رسد.

اتحاديه‌هاى كارگرى در انگلستان، كه كشور كلاسيك تكامل سرمايه‌دارى است و انقلاب صنعتى نيز نخستين بار در اين كشور آغاز گرديد، زودتر از كشورهاى ديگر اعلام موجوديت كردند. يكى از سرمنشا پيدايش‏ اتحاديه‌ها در انگلستان، در آغاز، قهوه‌خانه‌هايى بودند كه پاتوق كارگران محسوب مى‌شدند. تدريجا اين نوع پاتوق‌ها، به كلوب‌هاى حرفه‌اى تبديل شدند. در اين كلوب‌ها، اخبار كارگرى رد و بدل مى‌شد و در مورد مسايل مختلف مربوط به كارگران، بحث و تصميم‌گيرى مى‌گرديد و فعالين اين انجمن‌ها كمك مالى براى پيش‏برد مبارزات خود جمع‌آورى مى‌نمودند.

در اواخر سده هجدهم، انجمن‌هاى كمك‌هاى متقابل در آمريكا به وجود آمد. در فرانسه، انجمن‌هاى كمك متقابل بر مبناى حرفه و در محدوده يك شهر سازمان‌يافته بودند. كارگران با پرداخت حق عضويت، به هنگام نياز، از اين انجمن‌ها وام و كمك دريافت مى‌كردند. در آلمان، نيمه اول سده نوزدهم، تشكل‌هايى تحت عنوان صندوق‌هاى بيمه متقابل رشد كردند و وجوه آن در اختيار بى‌كاران و يا كارگران اعتصابى قرار مى‌گرفت. در كشورهاى ديگر نيز كمابيش‏ چنين تشكل‌هايى اعلام موجوديت كردند. اين تشكل‌ها، البته در آغاز سازمان‌يابى با خصلت‌هاى صنفى، محدود و كوچك بودند.

در كشورهايى نظير ايتاليا، آلمان، اسپانيا، اسكانديناوى و غيره، عمدتا در نيمه دوم سده نوزدهم است كه اتحاديه‌هاى كارگرى با ساختارهاى نوين شكل مى‌گيرند.

خلاصه كلام، پيدايش‏ اتحاديه‌هاى كارگرى در كشورهاى مختلف، گام بس‏ مهمى در تشكل‌يابى كارگران و مبارزه متحد و متشكل آن‌ها عليه سيستم سرمايه‌دارى به شمار مى‌آيد. اتحاديه‌ها به ويژه در آغاز پيدايش‏ راديكال عمل مى‌كردند و تا حدودى از خصلت ضد‌سرمايه‌دارى نيز برخوردار بودند. اما در عين حال نبايد اين مسئله را از نظر دور نگاه داشت كه شكل مبارزه كارگران در قالب اتحاديه‌اى، از همان آغاز پيدايش‏ با ضعف‌هايى نيز همراه بود. ضعف‌هايى كه در ادامه مبارزه طبقاتى كارگران، مورد سوء‌استفاده بورژوازى قرار گرفتند. مثلا اتحاديه‌ها، بر مبناى رسته‌اى شكل گرفتند و روحيه رقابت و سنت‌هاى صرفا صنفى را در پيش‏ پاى فعاليت‌هاى خود قرار دادند. از سوى ديگر اين اتحاديه‌ها به مسايل و مشكلات زنان كارگر و بى‌كاران چندان توجهى نداشتند.

 

بیست و هفتم آوريل 2004

ادامه دارد

 

مرورى گذرا بر پيدايش‏ و رشد طبقه كارگر

(بخش‏ سوم)

 

 نيمه اول سده نوزدهم، دوران جديدى از فعاليت و شكل سازمان‌يابى طبقه كارگر آغاز مى‌شود كه در آن دوره، پرولتاريا به تدريج به اقدامات سياسى مستقل طبقاتى خود روى مى‌آورد. در دهه‌هاى سى و چهل اين سده است كه جنبش‏ سياسى مستقل پرولتاريا، اظهار وجود اجتماعى مى‌كند. تمايز و تفاوت فعاليت‌هاى سياسى كارگران در اين دوره، نسبت به دوره‌هاى قبل، جاافتاده‌تر و هدف‌مندتر است. از سوى ديگر هم‌زمان با تشكيل اتحاديه‌هاى كارگرى و رشد و گسترش‏ وسيع اعتصابات، ميزان فعاليت سياسى كارگران در كشورهاى سرمايه‌دارى نظير آمريكا، فرانسه و بريتانيا نيز اوج گرفت.

در آوريل 1820، نخستين اعتصاب عمومى سياسى در تاريخ جنبش‏ كارگرى جهان، در اسكاتلند به وقوع پيوست. 60 هزار كارگر در اين اعتصاب شركت داشتند. رهبرى اين اعتصاب در دست سازمان‌هاى مخفى بود كه تمايلات جمهورى‌خواهانه داشتند. پس‏ از آن كه در سال 1815 پارلمان انگليس‏ قانون غله را كه به نفع اشرافيت و به زيان بورژوازى بود به تصويب رساند، دامنه فعاليت‌هاى بورژوازى براى رفرم سيستم انتخاباتى گسترش‏ يافت. كارگران در اين مبارز ميان بورژوازى و اشرافيت از جناح راديكال‌تر بورژوازى كه خواهان اصلاحات در سيستم انتخاباتى به نفع مداخله وسيع‌تر توده‌ها بود، حمايت كردند. در جريان مبارزات گسترده سال‌هاى 32‌_‌1829، نوعى اتحاد ميان كارگران با جناح‌هايى از بورژوازى و خرده بورژوازى به منظور تحقق خواست‌هاى دمكراتيك صورت گرفت. در طى اين سال‌ها، گردهمايى‌ها و تظاهرات وسيعى از سوى كارگران بر پا گرديد. اما كارگران هم‌چنان از حق راى محروم ماندند. اين رويداد در سلب اعتماد طبقه كارگر از بورژوازى و روى‌آورى به عمل مستقل سياسى، تاثير به سزايى داشت. كارگران در عمل ديدند كه چگونه بورژوازى صرفا در پى منافع خويش‏ است و مى‌كوشد از كارگران به عنوان وسيله‌اى براى پيش‏برد اهدف و مقاصد خود استفاده كند. كارگران آموختند كه اعتماد به بورژوازى را كنار بگذارند و از رهبرى آن خلاص‏ شوند. از آن دوره، ديگر كارگران به طور مستقل مبارزه خود را براى تحقق مطالبات سياسى خويش‏ سازمان و ادامه دادند.

در طى سال ‌1838 ميتينگ‌هاى وسيعى توسط كارگران به ويژه در شهرهاى مهم صنعتى برگزار گرديد. در ميتينگ گلاسكو دویست هزار و در منچستر حدود چهارصد هزار شركت‌كننده حضور داشتند. در اين ميتينگ‌هاى توده‌اى كارگرى، طرح ارائه يك عرض‏حال به پارلمان مود بحث قرار گرفت و نمايندگى براى مجمع كلى چارتيست‌ها انتخاب گرديد. در فوريه 1839 نخستين كنوانسيون چارتيست در لندن گشايش‏ يافت. اما از همين نخستين مجمع است كه اختلاف ميان راديكاليسم كارگرى و خرده بورژوايى آشكار گرديد. به رغم اين كه چارتيسم از همان آغاز يك جنبش‏ كارگرى است، معهذا در مراحل اوليه شكل‌گيرى‌اش‏ هنوز خود را از خرده بورژوازى راديكال منفك نكرده بود. انجمن كارگران لندن كه پيشگام تدوين منشور بود، بيش‏تر متشكل از پيشه‌وران بود تا كارگران و در رهبرى آن جريانات خرده بورژوازى دمكرات قرار داشتند.

انگلس‏، در اين زمينه مى‌نويسد كه چارتيسم از ابتدا «عمدتا يك جنبش‏ كارگرى بود ولى هنوز دقيقا از خرده بورژوازى راديكال جدا نشده بود. راديكاليسم كارگرى دست در دست راديكاليسم بورژوايى پيش مى‌رفت. منشور شعار هر دو بود

در اولين كنوانسيون چارتيست، نخستين شكاف، بر سر تاكتيك‌ها بروز كرد. جناح راديكال كارگرى از ضرورت اعمال قهر براى به كرسى نشاندن منشور دفاع نمود، اما جريان خرده بورژوايى، كه مدافع مبارزه مسالمت‌آميز و اتحاد با بورژوازى بود و ضرورت اعمال قهر را نفى مى‌كرد، مجمع را ترك نمود. به دنبال اين مجمع، كارگران عرض‏حالى را با متجاوز از 1280 هزار امضاء به پارلمان ارائه دادند. اما نه تنها پارلمان درخواست پذيرش‏ منشور را به عنوان قانون رد كرد، بلكه حكومت انگليس‏، تعدادى از رهبران كارگران را دستگير نمود. واكنش‏ كارگران در قبال اين اقدامات حكومت، روى‌آورى به اشكال راديكال‌تر مبارزه بود. ايده قيام در ميان كارگران گسترش‏ يافت. كنوانسيون چارتيست به منظور بررسى مسئله و توسل به اشكال ديگر مبارزه، تشكيل جلسه داد و با اختلاف يك راى تصميم گرفت كه از توسل به اعتصاب عمومى و قيام خوددارى گردد.

انجمن چارتيست از نفوذ قابل ملاحظه‌اى در ميان كارگران و اتحاديه‌هاى كارگرى برخوردار بود. تعداد اعضاء آن به سرعت افزايش‏ يافت در حالى كه در اكتبر 1841، شانزده هزار عضو داشت، در اوت 1842 تعداد اعضاء آن به بيش‏ از پنجاه هزار رسيد.

در ميتينگ‌هاى چارتيست‌ها ده‌ها هزار كارگر شركت مى‌كردند و پيرامون مسايل مختلف اقتصادى، سياسى و اجتماعى به بحث مى‌پرداختند. در دو ماه مه 1842، ده‌ها هزار كارگر به طول شش مايل دست به راهپيمايى به سوى پارلمان زدند كه دومين عرض‏حال را با 3317700 امضا به پارلمان بدهند و خواستار اجراى منشور شوند. در اين عرض‏حال علاوه بر مطالبات سياسى، خواست‌هاى اقتصادى‌_‌اجتماعى كارگران نيز مطرح شده بود. كارگران خواهان لغو قانون مربوط به خانه‌هاى كار، محدود كردن ساعات كار، افزايش‏ دست‌مزدها و غيره شده بودند. اما باز هم پارلمان از تصويب و اجراى منشور سر باز زد. كارگران از پنجم اوت 1842 سلسله اعتصاباتى را سازمان دادند. در نهم اوت، كارگران اعتصابى در آشتون تجمع كردند و عازم منچستر شدند. در دهم اوت اعتصاب در منچستر به يك اعتصاب عمومى تبديل شد. درگيرى و زد‌و‌خورد ميان پليس‏ با كارگران پيش‏ آمد. در یازدهم اوت كارگران در استوك‌پورت بودند. در همان روز در بولتون، اعتصاب عموى برپا شده و شورش‏هايى رخ داده بودند. كارگران مناطق اعتصابى، نمايندگانى را از ميان خود برگزيده بودند كه در همين روز تشكيل جلسه دادند و تصميم گرفتند اعتصاب را به يك آكسيون با شعار «احراى منشور» تبديل كنند. اعتصاب به سرعت گسترش‏ يافت و تا شانزدهم اوت اعتصاب به سراسر لانكشاير، يوركشاير غربى، استافورد شاير شمالى و مناطق ديگر گسترش‏ يافت. شعار كارگران، منشور و مزد عادلانه بود. هر چند كه شعار دست‌مزد عادلانه، شعارى نادرست و انحرافى است؛ زيرا در سيستم ستم‌گر و استثمارگر سرمايه‌دارى، بحث از دست‌مزد عادلانه توهم ‌زا و غيرواقعى است. اما نبايد شك داشت كه بهبود در شرايط كار و زندگى كارگران و سهم آن‌ها در اقتصاد جامعه، در هر شرايطى به منافع نيروى كار است. بنابراين بايد همواره براى افزايش‏ دست‌مزد و تحميل ديگر مزاياى كارگران به سيستم سرمايه‌دارى مبارز كرد.

كنفرانس‏ نمايندگان كارگران اعتصابى و اتحاديه‌هاى كارگرى در تاريخ پانزدهم و شانزدهم اوت در منچستر برگزار گرديد و تصميم به ادامه اعتصاب تا پيروزى منشور گرفت. كنفرانس‏ تلاش‏ نمود رهبرى جنبش‏ را در دست بگيرد. اما ديگر دير شده بود. كارگران نمى‌دانستند ديگر چه بايد بكنند. فقر و فشارهاى مادى آن‌ها را از پاى درآورده بود. اختلافات در ميان نمايندگان كارگران فزونى مى‌گرفت. گروهى از اعتصاب دفاع مى‌كردند و گروهى خواستار پايان بخشيدن به آن بودند. بوژوازى نيز كه در آغاز تصور مى‌كرد با رشد اعتراضات كارگرى مى‌تواند به خواست‌هاى خود برسد، اكنون كه با يك طغيان واقعى كارگرى رو‌به‌رو شد بود، دوباره قانون‌گرا شده و «گناه» قيام را به گردن «محركين» چارتيست انداخت. هزاران كارگر دستگير و به زندان و تبعيد در مستعمرات محكوم شدند. بسيارى از رهبران چارتيست نيز طى اين سركوب دستگير و به زندان محكوم شدند. اين شكست براى طبقه كارگر انگليس‏ بسيار سنگين بود. نبود اهداف و تاكتيك‌هاى صريح و روشن و رهبرى منسجم، تاثيرات منفى در ميان كارگران بر جاى گذاشت. براى مثال روز دهم آوريل، در حالى كه متجاوز از صد هزار كارگر به منظور تظاهرات گرد هم آمد بودند، رهبران چارتيست از كارگران خواستند كه متفرق شوند و بهانه به دست نيروهاى سركوب ندهند. به رغم اين كه تظاهرات لغو شده بود، حكومت انگليس‏، تعدادى از رهبران جنبش‏ كارگرى را دستگير و آن‌ها را به زندان‌هاى درازمدت محكوم نمود. بدين ترتيب آخرين تلاش‏ جنبش‏ چارتيستى با شكست رو‌به‌رو گرديد و اين جنبش‏ راه زوال را در پيش‏ گرفت.

علل شكست و زوال جنبش‏ چارتيستى را به طور خلاصه قبل از هر چيز بايد در عدم بلوغ سياسى طبقه كارگر، فقدان اهداف صريح و روشن و تاكتيك هاى نامشخص‏ و رهبرى سر درگم جست‌و‌جو كرد. با در نظر گرفتن تمام نقاط ضعف و قوت جنبش‏ چارتيست‌ها، يك حركت راديكال كارگرى بود.

همان ‌طور كه ماركس‏ از چارتيسم به عنوان «حزب كارگران سازمان‌يافته انگليس» برده است.دوران شكل‌گيرى جنبش‏ سياسى مستقل طبقه كارگر در فرانسه، با آغاز يك رشته اعتصابات سياسى، همراه مى‌گردد. نقشى كه طبقه فرانسه در ربع دوم سده نوزدهم در اين كشور ايفا نمود تا بدان حد است كه بايد گفت بدون مداخله طبقه كارگر هيچ‌يك از تحولات سياسى مهم اين كشور نمى‌توانست عملى گردد. انقلاب ژوئيه 1830 و انقلاب فوريه 1848 كه يكى سلطنت بورژوايى و ديگرى جمهورى بورژوايى را به بار آورد، هر دو دستاورد طبقه كارگر بودند. در نتيجه همين دخالت فعال در امور سياسى جامعه است كه روند شكل‌گيرى جنبش‏ سياسى مستقل طبقه كارگر چنان تسريع مى‌شود كه پرولتارياى پاريس‏ در ژوئن 1848، با يك قيام كارگرى براى كسب قدرت سياسى به پا مى‌خيزد.

نخستين اقدام مستقل كارگران فرانسه، قيام كارگران ليون در 1831 بود. ليون در آن زمان دومين شهر بزرگ صنعتى فرانسه بود. تنها حدود سی هزار كارگر بافنده در اين‌جا كار مى‌كردند. شرايط كار و زندگى كارگران بافنده ليونى فوق‌العاده وخيم بود. كارگران روزانه تا پانزده ساعت كار مى‌كردند. اما در ازاى اين كار طاقت‌فرسا دست‌مزدى كه دريافت مى‌كردند، به حدى ناچيز بود كه كفاف حداقل معيشت آن‌ها را نمى‌داد. از سوى ديگر مبارزات مسالمت‌آميز نيز براى افزايش‏ دست‌مزد به جايى نرسيده بود. كارگران در بیستم نوامبر، در ميدان حومه كروا‌_‌روس‏، اجتماع عظيمى بر پا كردند و تصميم گرفتند كه از فردا دست از كار بكشند، به شهر بروند و مطالبات‌شان را به مقامات ارائه دهند. مقامات دولتى كه از ورود هزاران كارگر خشمگين به شهر هراسناك شده بودند به واحدهاى ارتش‏ و گارد ملى دستور دادند كه كه دروازه‌هاى شهر را به روى كارگران ببندند و به مقابله با آن‌ها برخيزند. روز بعد در بیست و یکم نوامبر، كارگران سيل ‌آسا روانه شهر شدند و در پاى دروازه‌هاى شهر رو در روى نيروهاى نظامى قرار گرفتند. واحدهاى نظامى براى به عقب راندن كارگران به روى آن‌ها آتش‏ گشودند. در اثر اين تيراندازى، 8 كارگر در همان‌جا جان باختند. كارگران با هر وسيله‌اى كه در دسترس‏ داشتند به رو در رويى با نيروى سركوب‌ نظامى برخاستند و با عقب‌راندن آن‌ها، وارد شهر شدند. چندين ساختمان دولتى را به تصرف درآوردند و دست به سنگربندى در خيابان‌ها زدند. نبرد تمام روز ادامه يافت. كارگران با حمله به مراكز و انبارهاى اسلحه خود را كاملا مسلح نمودند. كارگران چند روز شهر را در كنترل خود داشتند. با اين همه، هنوز در اين مرحله به اقدام خاص‏ كه حاكى از اراده آن‌ها براى اعمال حاكميت باشد دست نزدند. زيرا آن‌ها هنوز برنامه و اهداف روشنى نداشتند.

قيام كارگران ليون، به رغم تمام نقاط ضعف‌اش‏ يكى از برجسته‌ترين رويدادهاى جنبش‏ كارگرى نيمه اول سده نوزدهم بود. قيام، يكى اقدام مستقل كارگرى در سلسله زنجيره نبردهاى طبقاتى عليه بورژوازى بود كه سرانجام به جنبش‏ سياسى مستقل طبقه كارگر انجاميد. جنبش‏ در ليون سركوب گرديد، اما هنوز چند ماهى از قيام ليون نگذشته بود كه در ژوئن 1832 كارگران پاريس‏ به قيام برخاستند. در پاريس‏، در نتيجه فعاليت سازمان‌هاى راديكال جمهورى‌خواه، مبارزه كارگران جنبه آشكارا سياسى به خود گرفت. در بیست و پنجم ژوئن 1832 كارگران پاريس‏ كه با سازمان‌هاى راديكال جمهورى‌خواه ارتباط داشتند، دست به يك تظاهرات عليه حكومت زدند. اين تظاهرات بلافاصله در پى درگيرى با پليس‏ به سنگربندى خيابانى و قيام مسلحانه انجاميد. نبرد مسلحانه دو روز در خيابان‌هاى پاريس‏ ادامه داشت. نيروى بسيار وسيعى از واحدهاى ارتش‏ و گارد ملى به ميدان نبرد گسيل شدند. نيروهاى سركوب با بهره‌بردارى از برترى كمى، كارگران را در خيابان سن مارتن در محاصره گرفتند؛ آن‌ها را سركوب كردند و به قيام پايان دادند. كارگران در اين نبرد متحمل شكست سنگينى شدند. طى دو روزى كه قيام ادامه داست، حدود 800 تن كشته و زخمى شدند. اما سركوب قيام كارگران پاريس‏، به معنى پايان مبارزه نبود. فعاليت‌هاى مبارزاتى هم‌چنان ادامه يافت. براى نمونه «مجمع حقوق انسانى و مدنى» بود كه تحت رهبرى آگوست بلانكى، از رهبران برجسته انقلابى قرار داشت، به بسيج كارگران ادامه داد. در هر صورت سازمان‌هاى كارگرى، براى پيش‏برد مبارزه طبقاتى يك كميته مشترك تشكيل دادند و تصميم به برگزارى تظاهرات گرفتند. اين تظاهرات در پنجم آوريل برگزار شد، به درگيرى ميان پليس‏ و كارگران انجاميد. در نوزدهم آوريل 1834، دومين قيام كارگران ليون آغاز شد. در اين روز كارگرانى كه در اعتراض‏ به حكومت دست به يك گردهمايى در شهر زده بودند، توسط ژاندارم‌ها به گلوله بسته شدند. اين اقدام وحشيانه ژاندارم‌ها، نه تنها كارگران را وادار به عقب‌نشينى نكرد، بلكه قيام را نيز شعله‌ور ساخت. كارگران به سرعت خود را مسلح كردند و بار ديگر در خيابان‌هاى شهر سنگربندى نمودند. كارگران ليون اين بار، پخته‌تر و با شعارهاى سياسى روشن‌تر قدم به ميدان مبارزه گذاشته بودند.

قيام كارگران ليون و پاريس‏، پيش‏ درآمدى بر انقلاب فوريه 1848 و ژوئن پرولتارياى پاريس‏ بود. از سوى ديگر ايده‌هاى سوسياليستى وسيعا در ميان كارگران فرانسوى رشد و تعميق پيدا كرده بود. بخشى از كارگران، به ايده‌هاى كمونيسم كارگرى تخيلى اگوست بلانكى، اتين كابه و تئودور دزامى گرايش‏ داشتند. تلاش‏ سازمان «مجمع فصول» كه در سال 1837 تحت رهبرى اگوست بلانكى، آرماند باربه و مارتن برنارد تشكيل شده بود، در سال 1839 براى برپايى يك قيام به رغم تصرف برخى مراكز حساس‏ با شكست رو‌به‌رو گرديد و رهبران آن دستگير شدند.

مبارزه طبقاتى كارگران فرانسه، ادامه يافت و حكومت براى كنترل اوضاع، يك گردهمايى را كه براى روز بیست و دوم فوريه ترتيب داده شده بود، ممنوع اعلام كرد. در اين اوضاع اپوزيسيون بورژوايى، جا زد و اعلام كرد كه تظاهرات برگوار نخواهد شد. اما توده‌هاى كارگر و زحمت‌كش‏ كه زير فشار بحران اقتصادى و بى‌حقوقى سياسى جان‌شان به لب‌شان رسيده بود، زير بار سياست‌هاى سازش‏كارانه اپوزيسيون بورژوايى نرفتند. كارگران و مردم محروم و تحت ستم، به خيابان‌هاى پاريس‏ ريختند و دست به سنگربندى و تظاهرات زدند. بدين سان انقلاب آغاز شد. مردم به مراكز پليس‏ يورش‏ بردند و آن‌ها با به آتش‏ كشيدند. انبارهاى اسلحه را مورد حمله قرار دادند و مسلح شدند. فرداى آن روز قيام ابعاد وسيع‌ترى به خود گرفت و بخش‏ وسيعى از پاريس‏ سنگربندى شد. دامنه و ابعاد قيام به حدى رسيد كه در نيروى سركوب نيز تزلزل و شكاف ايجاد كرد. گروهى از افراد گارد ملى به مردم پيوستند. ارتش‏ ديگر توان رو در رويى با مردم را از دست داده بود. لويى فيليپ كه اكنون وخامت اوضاع را درك كرده بود، با عزل گيزى، نخست وزير تلاش‏ نمود تا اوضاع را آرام كند و تحت كنترل بگيرد. اما ديگر دير شده بود. چرا كه اين بار، ابتكار عمل نه در دست بورژوازى، بلكه در دست كارگران و زحمت‌كشانى بود كه به نبرد مسلحانه در خيابان‌هاى پاريس‏ ادامه مى‌دادند. نبرد تا فرداى آن روز هم ادامه يافت. پادگان‌ها به تصرف قيام‌كنندگان درآمد. ديگر جايى براى لويى فيليپ و سلطنت وى باقى نمانده بود. وى، صبح روز بیست و چهارم فوريه، ناگزير به استعفا و فرار گرديد. مردم به نشانه پايان سلطنت و پيروزى جمهورى تخت سلطنت را در ميدان باسيل به آتش‏ كشيدند. نمانيدگان مجلس‏، هنوز در پى آن بودند كه نوه خردسال لويى فيليپ را بر تخت سلطنتى كه ديگر وجود نداشت بنشانند. در حالى كه بحث در مجلس‏ بر سر اين مسئله ادامه داشت، گروهى از كارگران و زحمت‌كشان به مجلس‏ حمله كردند.

در گرماگرم اوضاعى كه كارگران اسلحه به دست در سنگرها مى‌جنگيدند و مراكز حساس‏ را به تصرف خود در مى‌آوردند، اپوزيسيون بورژوايى كه سازمان يافته‌تر بود، يك حكومت موقت اعلام كرد تا زمام امور را تحت كنترل بگيرد. اين حكومت موقت، حتا تا ظهر بیست و پنجم فوريه جمهورى را اعلام نكرد بلكه تنها زير فشار كارگران ناگزير به پذيرش‏ آن گرديد.

بدين ترتيب پرولتاريا، با قدرت مهر خود را بر اين انقلاب زد. ابتكار عمل پرولتاريا در انقلاب، بورژوازى را ناگزير به عقب‌نشينى و دادن امتيازاتى نمود. حتا براى آرام كردن كارگران «آلبر»، كارگر، و «لويى بلان»، سوسياليست تخيلى، ظاهرا به عنوان نمايندگان كارگران در حكومت موقت جاى گرفتند. در حقيقت هر جريانى كه در انقلاب شركت كرده بود، جمهورى را از ديدگاه خود تعبير مى‌كرد. در اين ميان پرولتاريا كه جمهورى را سلاح به دست به بورژوازى تحميل كرده بود، مهر خود را بر جمهورى زد و آن را جمهورى اجتماعى ناميد.

حكومت جديد ناگزير شد، سندى را تصويب كند كه در آن حق شهروندان به كار اعلام شده بود. فشار كارگران، هم چنين حكومت را مجبور كرد تا قوانينى را كه پيش‏ از اين در مورد ممنوعيت تشكيل اتحاديه‌هاى كارگرى وضع شده بود، ملغا سازد.

در سازمان‌دهى كارگران و طرح مطالبات آن‌ها، مجمع مركزى جمهورى‌خواه كه نخستين روزهاى انقلاب توسط اگوست بلانكى ايجاد شده بود، نقش‏ مهمى ايفا كرد. هزاران كارگر مسلح به نمايندگى از سوى انجمن‌هاى صنفى دست به راه‌پيمايى به سوى مقر حكومت موقت زدند تا درخواست تشكيل يك وزارت‌خانه كار را به حكومت بقبولانند. حكومت محبور به پذيرش‏ اين خواست كارگران گرديد و در بیست و نهم فوريه، يك كميسيون حكومتى تحت رهبرى لويى بلان، براى حل مسايل كارگرى ايحاد نمود. فرداى آن روز شصت هزار كارگر در برابر شهردارى پاريس‏ تظاهرات كردند تا اين پيروزى خود را جشن بگيرند.

حكومت موقت در عين حال در بیست و هفتم فوريه، فرمان مربوط به تشكيل كارگاه‌هاى ملى را صادر كرد كه از يك سو ظاهرا امتيازى به كارگران محسوب مى‌شد و از سوى ديگر تلاشى براى مهار مبارزه كارگران و تامين منافع بورژوازى بود. سوسياليست‌هاى تخيلى، امثال لويى بلان، در طرح تخيلى خود، كارگاه‌هاى اجتماعى را تبليغ مى‌كردند كه مى‌بايستى، كارگران در آن‌ها به حسب رشته تخصص‏شان به كار واداشته شوند. دولت منبع تامين مالى اين كارگاه‌ها باشد و بخشى از سود آن‌ها در صندوق مالكيت اجتماعى پس‏انداز گردد. اما كارگاه‌هاى ملى حكومت، چيزى نبود مگر موسساتى كه در مالكيت دولت بورژوايى قرار داشتند و مستخدمين آن‌ها كارگران روزمزدى بودند كه به قول ماركس به كار يك‌نواخت، خسته‌كننده و بى‌حاصل خاك‌بردارى با دست‌مزدى ناچيز مى‌پرداختند.

اعتقاد لويى بلان، به اين كه دشمنى و مبارزه طبقاتى يك سوء‌تفاهم است و مى‌توان از طريق جلب همكارى سرمايه‌داران و ثروت‌مندان، سوسياليسم را بدون سرنگونى نظام سرمايه‌دارى مستقر ساخت، از او يك سوسياليست‌_‌رفرميست ساخته بود، كه نقش‏ يك واسطه سازش‏كار ميان بورژوازى و پرولتاريا را ايفا مى‌كرد و كارگران را در چارچوب نظم موجود نگاه مى‌داشت. اما پراتيك مبارزه طبقاتى به نحو روز افزونى چشم كارگران را بر روى واقعيات مى‌گشود و آن‌ها را به مقابله جدى‌تر با بورژوازى سوق مى‌داد.

سرانجام انتخابات مجلس‏ موسسان با زمينه‌سازى‌ها، توطئه‌ها و تبليغات گسترده بورژوازى عليه كارگران، سوسياليست‌ها و كمونيست‌ها در بیست و سوم و بیست و چهارم آوريل برگزار شد. اوضاع تماما به نفع بوژوازى بود و كليسا عليه كارگران، توده‌هاى ناآگاه شهر و روستا را در سراسر فرانسه به دنباله‌روى از بورژوازى كشانده بود.

در پاريس‏ اوضاع متشنج شد. مجلس‏ موسسان به محض‏ تشكيل در 4 ماه مه، تسويه حساب با پرولتاريا را آغاز نمود. جناح سوسياليست از حكومت كنار زده شد و يك كميسيون اجرايى به جاى حكومت موقت زمام امور را در دست گرفت. پيشنهاد تشكيل يك وزارت‌خانه مخصوص‏ كار رد شد.

با فرمان بیست و یکم ژوئن كميسيون اجرايى، كه بر طبق آن، متجاوز از صد هزار كارگر عضو كارگاه‌هاى ملى عملا اخراج مى‌شدند، براى كارگران راهى جز اين باقى نمانده بود كه يا از گرسنگى بميرند يا به قيام برخيزند.

روز بیست و دوم ژوئن بيش‏ از صد هزار كارگر در اعتراض‏ به اين اقدام بوژوازى، در مركز پاريس‏ تجمع كردند. گروهى از كارگران به سوى كاخ لوكزامبورگ به حركت درآمدند كه اكنون مقر كميسون اجرايى شده بود. پاسخى كه به كارگران داده شد، اين بود كه تصميم كميسون اجرايى لازم‌الاجرا است. يا به ايالات مى‌رويد، يا به زور مى‌فرستيم.

نخستين درگيرى پيش‏ از ظهر بیست و سوم ژوئن در نزديكى سن دونى پيش‏ آمد. يكى واحد از نيروهاى گارد ملى وفادار به حكومت دست به حمله زد، اما در برابر مقاومت كارگران ناگزير به عقب‌نشينى گرديد. با اين حمله، درگيرى‌هاى داخلى در سراسر پاريس‏ شعله‌ور گرديد و قيام ديگرى آغاز شد.

ماركس‏ و انگلس‏ كه قيام ژوئن پرولتارياى پاريس‏ را با دقت و علاقه دنبال مى‌كردند، در ارزيابى وقايع نخستين روز قيام چنين نوشتند: «انقلاب ژوئن، اولين انقلابى است كه واقعا جامعه را به دو اردوى متخاصم تجزيه كرده است كه شرق پاريس‏ و غرب پاريس‏ نماينده آن مى‌باشند...»روز بیست و پنجم ژوئن، يك نيروى عظيم نظامى دويست هزار نفرى، در جبهه‌هاى مختلف دست به حمله عليه كارگران زدند. مركز نبرد در ميدان باستيل بود. بورژوازى با توپخانه وارد عمل شده بود. نبرد تمام روز در ميدان باستيل ادامه يافت. كارگران با كمبود سلاح و مهمات رو‌به‌رو شده بودند. آن‌ها چندين قبضه توپ را از دشمن گرفته بودند، اما نمى‌خواستند از آن‌ها استفاده بكنند، چون كه ضايعات انسانى و تخريب منازل و اماكن عمومى را در پى داشت. در اين روز، كارگران تعدادى از مهم‌ترين سنگرهاى خود را از دست دادند. آخرين سنگر رزمندگان راه آزادى و سوسياليسم انقلاب ژوئن، كه ده هزار كارگر از آن دفاع مى‌كردند، حومه سن‌آنتوان بود. روز بیست و ششم ژوئن، كارگران پس‏ از نبردى قهرمانانه، اين آخرين سنگر خود را نيز از دست دادند. انقلاب سركوب گرديد. طى اين انقلاب، حدود پانزده هزار كشته و زخمى شدند. بورژوازى با سركوب انقلاب ژوئن، بى‌رحمى را از حد گذراند. هر چه كارگران با اسرا با ملاطفت رفتار كرده بودند، بورژوازى بالعكس‏، با قصاوت عمل كرد. اسراى كارگر را وحشيانه به گلوله بست و اعدام‌هاى گسترده‌اى را آغاز كرد. كسانى كه اسلحه در دست يا با لباس كارگرى دستگير شده بودند، در جا اعدام شدند.

حاكمان قداره‌بند بورژوازى، هم‌چنان به وحشى‌گرى و كشتار كارگران ادامه دادند، حتا پس‏ از اين كه قدرت را قبضه كردند، بيش‏ از سه هزار تن از قيام‌كنندگان را كشتند و پانزده هزار نفر را نيز بدون محاكمه تبعيد كردند.

بدين ترتيب قيام ژوئن پرولتارياى پاريس‏، با شكست رو‌به‌رو گرديد، اما روحيه مبارزه ‌جويى و اعتراض‏ عليه نظم موجود در ميان كارگران در هم نشكست. شكست ژوئن، قبل از هر چيز شكست تمام توهمات بورژوازى و خرده بورژوايى در ميان كارگران فرانسوى، از جمله توهمات سوسيال‌-‌رفرميستى بود.

 

سی و یکم مه 2004

ادامه دارد

 

 

 

مرورى گذرا بر پيدايش‏ و رشد طبقه كارگر

(بخش‏ چهارم)

 

 انقلاب فوريه 1848 فرانسه، تاثير خود را بر سراسر اروپا گذاشت. در اوايل مارس‏ 1848، موج جنبش‏ انقلابى، مناطق جنوب و جنوب غربى آلمان را فرا‌ گرفت. سپس‏ موقعيت انقلابى به سراسر آلمان كشيده شد.

هنگامى كه سوم مارس‏، دامنه انقلاب به كلن رسيد، كارگران و زحمتكشان در اين شهر دست به اعتراض‏ و اعتصاب زدند؛ بيش‏ از پنج هزار كارگر و مردم محروم كه توسط اتحاديه كمونيست‌ها سازمان داده شده بودند، با تظاهرات خود در برابر شهردارى، از شوراى شهر خواستند كه مطالبات آن‌ها را به اطلاع دولت برساند و تحقق آن‌ها را خواستار شوند. اين مطالبات كه برگرفته از مطالبات اتحاديه كمونيست‌ها و حزب كمونيست آلمان بود، مطالباتى نظير آزادى‌هاى سياسى، آزادى اجتماعات، حق راى عمومى، واگذارى قوه مقننه و مجريه به خلق، تسليح عمومى خلق، حمايت تضمين شده از كار و آموزش‏ رايگان تاكيد است.

پليس‏ به اين تظاهرات هجوم آورد و زد و خورد شديدى بين پليس‏ متجاوز و تظاهركنندگان به وقوع پيوست. اگوست ويليچ، آنك و گوت چالك از رهبران جنبش‏ و اعضاى اتحاديه كمونيست‌ها دستگير شدند. اما با مقاومت و حمايت كارگران و زحمتكشان از دستگيرشدگان مقاومت دولت را وادار به عقب‌نشينى كرد و ناگزير آن‌ها را آزاد نمود. اين جنبش‏ به سرعت گسترش‏ يافت و به برلين رسيد. از ششم مارس‏ گردهمايى‌ها و تظاهراتى در برلين آغاز گرديد. پس‏ از آن كه در پانزدهم مارس‏، واحدهاى نظامى كه از كاخ سلطنتى حراست مى‌كردند به سوى معترضين آتش‏ گشودند، جنبش‏ توده‌اى بيش‏ از پيش‏ شعله‌ور گرديد و شاه ناگزير گرديد طى دو فرمان، سانسور را لغو و زمان تشكيل مجلس‏ را اعلام نمايد. اما توده مردم كه در برابر كاخ تحصن كرده بودند، خواهان خروج ارتش‏ از شهر شدند. ارتش‏ براى متفرق كردن مردم وارد عمل شد. در چنين شرايطى قيام مسلحانه نيز مطرح گرديد. خيابان‌هاى برلين سنگربندى شد و نبرد مسحانه آغاز گرديد. اين قيام مسلحانه تا روز نوزدهم مارس‏، ادامه يافت و بخش‏ اعظم شهر به تصرف تودهاى مردم درآمد. سرانجام شاه، ناچار به عقب‌نشينى شد و فرمان خروح ارتش‏ از شهر را صادر كرد. اما باز كارگران و زحمتكشان، شاه را وادار كردند كه در برابر قربانيان درگيرى‌هاى مسلحانه كه تعدادشان به دویست و سی نفر مى‌رسيد و اغلب آن‌ها از كارگران تشكيل مى‌دادند اداى احترام كند و كابينه‌اش‏ را بركنار سازد.

در اين قيام نيز على‌رغم تمامى مبارزه و جان‌فشانى كارگران، بورژوازى ليبرال زمام امور را در دست گرفت و كابينه خود را تشكيل داد. چنين وضعیتی از عدم تجربه، تشكل و آگاهى طبقاتى ناشى مى‌شد. مطالبات كارگران برلين، همان مطالباتى بودند كه كارگران كلن و يا برخى شهرهاى ديگر مطرح كرده بودند. علاوه بر اين مطالبات، كارگران و توده‌هاى محروم برلين، مطالبه كارگران فرانسوى را در مورد ايجاد يك وزارت‌خانه كار را نيز مطرح كردند. بورژوازى ليبرال با اين مطالبات مخالفت كرد. يكى از اين مطالبات مسئله تسليح عمومى خلق به جاى ارتش‏ منظم بود. بورژوازى از خواست كارگران سر باز كرد و به جاى تسليح عموى، يك سازمان ميليشيا درست كرد كه اعضاى آن از ميان داوطلبين بورژوازى انتخاب شده بودند. سير اين اقدامات بورژوازى، ماهيت اين طبقه تازه به دوران رسيده را در نزد توده‌هاى كارگر بيش‏ از پيش‏ افشا كرد.

از سوى ديگر كارگران با سازمان‌دهى اعتصابات متعدد كه تا اين دوره در جنبش‏ كارگرى آلمان بى‌سابقه بود، براى افزايش‏ دست‌مزد و كاهش‏ ساعات كار تلاش‏ نمودند. كارگران تشكل‌هاى محلى و سراسرى خود را به وجود آوردند. در چند شهر بزرگ آلمان از جمله برلين، كلن، ماينز، لايپزيگ فرانكفورت، هامبورگ، دوسلدورف و غيره نيز تشكل‌هاى سياسى كارگرى اعلام موجوديت كردند. اتحاديه كمونيست‌ها كه چندين سال پيش‏ توسط كارگران پيشرو و سوسياليست آلمان تشكيل شده بود، نقش‏ بسيار مهمى در سازمان‌دهى اعتراضات و تشكل‌يابى كارگران ايفا مى‌كرد.

ماركس‏ و انگلس‏، در اين سال‌ها هنوز به اتحاديه نپيوسته بودند، بلكه خود در سال 1846 انجمن آموزشى كارگران را در بروكسل تاسيس‏ نمودند و در تلاش‏ براى ايجاد كميته‌هايى در كشورهاى ديگر بودند. كارل شاپر، از طرف انجمن لندن ماموريت يافت كه با ماركس‏ و انگلس‏ مذاكره كند و از آن‌ها براى پيوستن به اتحاديه دعوت به عمل آورد.

بدنبال اين مذاكرات و تبادل نظرهايى كه ميان انجمن لندن و بروكسل صورت گرفت، مواضع ماركس‏، از سوى اتحاديه كمونيست‌ها پذيرفته شد. در تابستان 1847 اولين كنگره اتحاديه در لندن برگزار گرديد.. ويلهم ولف، به نمايندگى از سوى انجمن بروكسل و انگلس‏ به عنوان نماينده انجمن‌هاى پاريس‏ در اين كنگره حضور داشتند. در جريان كنگره لندن، اساس‏ ايده‌هاى كمونيستى علمى كارل ماركس‏ پذيرفته شد: «هدف اتحاديه، واژگون كردن بورژوازى، استقرار حاكميت پرولتاريا، الغاء سيستم اجتماعى بورژوازى كه برپايه‌هاى تضاد طبقاتى بنا شده و برقرارى سيستم اجتماعى نوينى است كه در آن نه طبقات و نه مالكيت خصوصى وجود خواهد داشت.»

مفاد يك اساسنامه نيز به منظور بحث در اختيار انجمن‌ها قرار گرفت تا در كنگره بعدى تصويب شود. بدين ترتيب اتحاديه كمونيست‌ها تاسيس‏ گرديد.

كنگره دوم كه در اواخر نوامبر و اوايل دسامبر سال 1847 برگزار شد تحول نوينى را در جنبش‏ كارگرى كمونيستى، به ويژه اروپا پديد آورد. ماركس‏ در كنگره حضور يافت و نظرات خود را مفصلا توضيح داد. كنگره ضمن تصويب اساسنامه، به ماركس‏ و انگلس‏ ماموريت داد كه مانيفست حزب كمونيست را بنويسند. مانيفست، پيش‏ از آغاز انقلاب فوريه آماده و در لندن به چاپ رسيد. اكنون ديگر اتحاديه كمونيست‌ها داراى يك برنامه كمونيستى پرولترى بود و به جاى شعار قديمى اتحاديه مبنى بر اين كه «انسان‌ها همه با هم برادرند»، شعار «پرولترهاى جهان متحد شويد»، قرار گرفته بود. با وقوع انقلاب فوريه فرانسه، دفتر مركزى لندن، اختيارات خود را به شعبه اتحاديه در بروكسل واگذار نمود. اما به دليل اين كه شرايط فعاليت در بلژيك سهل‌تر شده بود، عاقبت دفتر مرزى جديد منحل و اختيارات را به ماركس‏ محول كرد و به وى ماموريت داد كه هر چه فورى دفتر مرزى جديد در پاريس‏ تاسيس‏ شود. دفتر مركزى جديد به محض‏ تشكيل در پاريس‏، سندى به نام مطالبات حزب كمونيست آلمان را تصويب كرد كه بيانگر مطالبات فورى كارگران آلمان بود. اين سند توسط ماركس‏، انگلس‏، كارل شاپر، بانر، مول و ولف امضا شده بود.

متعاقب تحولاتى كه در جنبش‏ كارگرى كمونيستى پديد آمد، در اين جنبش‏ پيشرفت‌هاى چشم‌گيرى حاصل شد. دخالت طبقه كارگر در امر تشكل‌يابى و انقلاب و افشا روزافزون ماهيت بورژوازى، به اتحاد، تشكل و آگاهى طبقاتى كارگران يارى رساند و كارگران در بطن مبارزه سياسى خود در جنبش‏ عمومى تحولات دمكراتيك، دست به ايجاد تشكل‌هاى سياسى و صنفى خود زدند.

در ژوئن 1848، كارگران چاپ‌خانه‌ها در ماينز جمع شدند و تشكل چاپچى‌هاى سراسر آلمان را بنا نهادند. در اواخر اوت و سپتامبر همان سال، كارگران دخانيات نيز يك اتحاديه سراسرى به وجود آوردند.

در جريان انقلاب 49‌_‌1848 اروپا، كارگران اتريش‏ نقش‏ مهمى در تحولات انقلابى داشتند. در تابستان 1848 اولين سازمان‌هاى بزرگ كارگرى وين، از جمله اتحاديه‌اى كارگران بافنده و اتحاديه كارگران چاپ ايجاد گرديد. بزرگ‌ترين اين سازمان‌هاى كارگرى، اتحاديه عمومى كارگران بود.

در ايالات متحده آمريكا، فعايت كارگران در عرصه سياسى منجر به پيدايش‏ چندين حزب محلى كارگرى در اواخر دهه بیست گرديد. اولين نمونه چنين احزابى در سال 1828 در فيلادلفيا و در 1829 در نيويورك شكل گرفت. در فاصله سال‌هاى 31‌-‌1828 حدود شانزده نمونه از اين احزاب با پنجاه روزنامه مختص‏ آن‌ها وجود داشت. اين احزاب كارگرى محلى، براى محدود نمودن استثمار كودكان و  زنان، ده ساعت كار روزانه، ايجاد مدارس‏ عمومى، يك سيستم ارضى دمكراتيك و غيره مبارزه مى‌كردند. اين احزاب در برخى از ايالات نظير قيلادلفيا و نيويورك، در انتخابات ايالتى نيز شركت مى‌كردند. كانديداهاى كارگر معرفى مى‌نمودند و از ميان كانديداهاى آن‌ها چند تن به عنوان نماينده نيز انتخاب شده بودند.

بديت ترتيب پيدايش‏ پرولتارياى صنعتى، رشد مبارزه اقتصادى و سياسى طبقه كارگر در نيمه اول سده نوزدهم و روى آورى كارگران به اقدامات سياسى مستقل و وجود اتحاديه كمونيست‌ها، سبب گرديد كه مرحله نوينى در رشد خودآگاهى طبقاتى كارگران و ايده‌هاى سوسياليسم علمى گشوده شود.

با رشد و گسترش‏ سوسياليسم علمى كه ماركس‏ و انگلس‏ بنيان‌گذار آن بود، تقريبا گرايشات سوسياليسم تخيلى كه در انگلستان رابرت اوئن، سن سيمون و فوريه در فرانسه بودند و كمونيسم كارگرى تخيلى كه در فرانسه كابه، تئودور دزامى و اگوست بلانكى و در آلمان وايتلينگ مبلغ آن بودند، تفاوت كيفى چندانى بين گرايش‏ سوسياليسم تخيلى و كمونيسم كارگرى تخيلى وجود نداشت، به حاشيه رانده شدند.

ماركس‏ و انگلس‏ در سنين جوانى، هنگامى قدم به عرصه سياست نهادند كه جنبش‏ كارگرى در انگلستان و فرانسه در حال اعتلا بود. جنبش‏ سياسى مستقل پرولتاريا در حال شكل گرفتن بود و ايده‌هاى سوسياليستى وسيعا رواج يافته بودند. تحولات جنبش‏ كارگرى انگلستان و فرانسه، انعكاس‏ و تاثير خود را بر كشورهاى ديگر اروپا به ويژه آلمان، برجاى مى‌گذاشت. جامعه آلمان كه در اين مقطع نيازمند يك رشته تحولات و آبستن يك انقلاب سياسى بود تا قيد و بند و موانع ماقبل سرمايه‌دارى را پشت‌سر بگذارد، انقلاب فلسفى را به عنوان يك پيش‏درآمد انقلاب سياسى از مدت‌ها پيش‏ آغاز كرده بود. ديالكتيك هگل كه در بطن اين انقلاب زاييده شده بود و تمام عالم طبيعى، تاريخى و معنوى را در حركت، تغيير، تكامل و استحاله مداوم ترسيم مى‌كرد، آوازه‌اى برپا كرده بود. راديكال‌ترين نيروهاى جامعه آلمان كه در ديالكتيك هگل ابزار تئوريك توجيه تحولات اجتماعى و سقوط اجتناب‌ناپذير نظم موجود را مى‌ديدند، هگليست شده بودند. در حالى كه محافظه‌كارى سيستم هگلى كه از ايده‌آليسم فلسفى آن ناشى مى‌شود، با راديكاليسم و ديالكتيك انقلابى در تضاد و تقابل قرار گرفته بود. اين تضاد سرانجام پيروان هگل را به دو گروه تقسيم كرد و جناح چپ هگليست، براى حل تضاد، ايده‌آليسم را به كنارى نهاد و پرچم ماترياليسم را در برابر ايده‌آليسم برافراشت. ماركس‏ و انگلس‏ درست در همين مقطع قدم به عرصه سياست نهادند. آن‌ها كه هر دو از هگلى‌هاى جناح چپ بودند در آغاز تحت تاثير ماتريايسم فويرباخ قرار داشتند، هر چند كه هيچ‌گاه همانند فويرباخ يك‌سره هگل را كنار نگذاشتند، بلكه آن‌چه را كه در فلسفه هگل ارزشمند و انقلابى بود يعنى اسلوب ديالكتيك را حفظ نمودند و ايده‌آليسم وى را رد كردند. دقيقا همين نكته است كه ماترياليسم ماركس‏ و انگلس‏ را از همان آغاز از فويرباخ متمايز مى‌كرد. روند تسويه حساب با نگرش‏ هگلى و سپس‏ ماترياليسم فويرباخ، كه در طى آن ماركس‏ و انگلس‏، ماترياليسم ديالكيك و تاريخى را به عنوان بنيان فلسفى جهان‌بينى علمى نوين تدوين نمودند، از حوالى 1842 آغاز گرديد.

در اين سال، ماركس‏ كه سردبيرى يك نشريه در آلمان را بر عهده داشت، در جريان فعاليت‌هاى نظرى و عملى خود به نقشى كه مالكيت خصوصى در جامعه و وضعيت طبقات ايفا مى‌كند، پى برد. اين مسئله با ديدگاه هگلى در تضاد بود كه دولت را تعيين كننده جامعه مى‌دانست. در جريان اين تضاد، ماركس‏ نظريه هگلى دولت و حقوق را مورد انتقاد قرار داد. ماحصل اين انتقاد «افزوده‌اى بر نقد فلسفه حقوق هگل» بود. در اين اثر كه در سال 1843 نوشته شد، ماركس‏ ايده‌آليسم هگل را به نقد كشيد. اين نقد بر خلاف تحليل‌هاى فويرباخ نه از زاويه تحليل مذهب، بلكه از طريق بررسى مناسبات اجتماعى صورت گرفت. ماركس‏ با اين نقد، به اين نتيجه رسيد كه جامعه مدنى يعنى آن‌چه كه مربوط به قلمرو نفع خصوصى و مقدم بر همه منافع مادى و مناسبات اجتماعى مرتبط با آن است، تعيين كننده دولت مى‌باشد و نه بالعكس‏ بدان‌گونه كه هگل مى‌پنداشت. اين اولين گامى است كه ماركس‏، براى حصول درك ماترياليستى تاريخ برداشت. از همين‌جهت ماركس‏، به اين نتيجه رسيد كه «نه مناسبات حقوقى و نه اشكال سياسى، هيچ يك را نمى‌توان از طريق خودشان يا بر مبناى به اصطلاح تكامل عمومى تفكر بشرى درك نمود. بالعكس‏ ريشه آن‌ها را بايد در شرايط مادى زندگى، كه كليت آن را هگل به تاسى از نمونه متفكرين فرانسوى و انگليسى سده هجدهم«جامعه مدنى» ناميده است، يافت.» بنابراين همين درك از نقش‏ مالكيت خصوصى و مناسبات اقتصادى است كه به ماركس‏ به مسئله الغاء مالكيت خصوصى براى دگرگونى بنيادى جامعه رسيد.

ماركس‏ در مسئله «يهود»، رهايى انسان را در ابعادى نوين مطرح مى‌كند نه فقط رهايى انسان از ستم‌هاى ملى، مذهبى و سياسى، بلكه رهايى از ستم اجتماعى. ماركس‏ مى‌گويد كه هر چند رهايى بشريت گامى مهم به پيش‏ است اما شكل نهايى رهايى انسان نيست. او ماهيت محدود رهايى سياسى را كه انقلابات بورژوايى به بار آورده‌اند، نشان مى‌دهد و از ضرورت يك انقلاب ژرف براى حل تضادهاى اجتماعى موجود و رهايى واقعى انسان، دفاع مى‌كند:

«انقلاب سياسى، انقلاب جامعه مدنى است... رهايى سياسى، تقليل مناسبات و جهان انسانى به خود انسان است. رهايى سياسى از يك‌سو تقليل انسان به يك عضو جامعه مدنى، به يك فرد مستقل خودپرست و از سوى ديگر به يك شهروند، يك فرد حقوقى است.

فقط هنگامى كه فرد انسانى واقعى، شهروند تجريدى را از نو در خودش‏ جذب كند و به عنوان يك فرد انسانى در زندگى روزمره، در كار ويژه و در واقعيت ويژه‌اش‏ هستى نوعى گردد. بالنتيجه ديگر قدرت اجتماعى را به شكل قدرت سياسى، از خودش‏ منفك نسازد، تنها از آن پس‏ رهايى انسان تكميل خواهد شد.»

ماركس‏، در گام­هاى بعدى خود، نقاط ضعف سوسياليسم ماقبل خود را مرتفع مى‌سازد. پرولتاريا از ديدگاه ماركس‏، ديگر آن نيروى غيرفعالى كه سوسياليست‌هاى تخيلى تصور مى‌كردند بايد از سر ترحم به آن كمك كنند نيست، بلكه نيرويى فعال و پويا و رهايى‌بخش‏ است، كه اصولا رهايى‌بخش‏ بشريت است.

جمع‌بندى دستاوردهاى نظرى ماركس‏، در اين دوره در زمينه درك ماترياليستى تاريخ، الغاء مالكيت خصوصى، نقش‏ تاريخى پرولتاريا براى دگرگونى نظم موجود و ايجاد نظم كمونيستى، مى‌توان در دست نوشته‌هاى اقتصادى‌_‌فلسفى يافت. در اين اثر ماركس‏، به شكل تكامل يافته‌ترى درك ماتريايستى تاريخ را ارائه مى‌دهد و از زاويه همين نگرش‏ شالوده‌هاى اقتصادى جامعه سرمايه‌دارى را به نقد مى‌كشد.

در دست نوشته‌هاى اقتصادى‌_‌فلسفى، ماركس‏ اولين گام‌ها را براى نقد اقتصاد سياسى بورژوايى، و انتقاد از شالودهاى اقتصادى جامعه بورژوايى برمى‌دارد. رابطه كار و سرمايه، مسئله از خود بى‌گانگى در سيستم سرمايه‌دارى، تقابل كار و سرمايه و تضاد كارگر و سرمايه‌دار توضيح داده مى‌شود:

«هر چه ثروتى كه كارگر توليد مى‌كند، بيش‏تر مى‌شود، كارگر فقيرتر مى‌گردد.» «هر چه بيش‏تر كالا مى‌آفريند، كالايى ارزان‌تر مى‌شود.» در اين نظام «بى‌ارزش‏ شدن جهان انسان‌ها با افزون شدن ارزش‏ جهان اشيا نسبت مستقيم دارد.»

ماركس‏، از نقد شالوده‌هاى اقتصادى سيستم سرمايه‌دارى، تشديد تضادهاى طبقاتى را نتيجه‌گيرى مى‌كند و مى‌نويسد: «رهايى كامل بشريت و براى رهايى كامل تمام احساسات و فضايل انسانى، الغاء واقعى مالكيت خصوصى و برقرارى كمونيسم از طريق اقدام انقلابى توده‌اى ضرورى‌ست.» «براى الغاء ايده مالكيت خصوصى، ايده كمونيسم كاملا كافى است. آن مستلزم اقدام كمونيستى واقعى براى الغاء واقعى مالكيت خصوصى است. تاريخ به آن، خواهد انجاميد.»

همان مسيرى را كه ماركس‏ طى سال‌هاى 1843 و 1844 براى تدوين و تدقيق نظريات كمونيستى و درك ماترياليستى از تاريخ طى نمود، انگلس‏ نيز طى كرد. او كه از سال 1842 در انگلستان زندگى مى‌كرد و در ارتباط نزديك با جنبش‏ كارگرى انگليس‏ قرار گرفته بود، دست به مطالعات عميق در زمينه‌هاى اقتصادى و سياسى و بررسى نظريات سوسياليستى زد.

از جمله انگلس‏ در همين دوره، با انتشار يك اثر اقتصادى تحت عنوان «رئوس‏ يك انتقاد از اقتصاد سياسى» اثرى كه ماركس‏ حتا سال‌ها بعد از آن را «نبوغ‌آميز» ناميد، اقتصاد بورژوايى را از ديدگاه سوسياليستى به نقد كشيد. خصلت گذرا و تاريخى مالكيت خصوصى را نشان داد. آن را اساس‏ تمام تناقضات جامعه سرمايه‌دارى معرفى كرد و نتيجه گرفت كه رشد همين تناقضات و تضادهاست كه به انقلاب اجتماعى منجر خواهد شد.

بدين ترتيب تا زمانى كه ماركس‏ و انگلس،‏ در 1844 همديگر را در پاريس‏ ملاقات كردند، هر يك مستقلا تكامل فكرى از ايده‌آليسم به ماترياليسم و از دمكراسى انقلابى به كمونيسم را طى كرده بودند. در پايان اوت 1844، فريدريش‏ انگلس‏ دو روز در پاريس‏ گذراند. انگلس‏ در طى اقامت‌اش‏ با ماركس‏ ديدار كرد، ديدارى كه به يك دوستى و همكارى تمام عمر انجاميد. در آن هنگام انگلس‏ بیست و سه ساله و تقريبا سه سال از ماركس‏ جوان‌تر بود، اما از سابقه درخشانى در روزنامه‌نويسى راديكال و هگلى جوان برخوردار بود. ماركس‏ در اين زمان در ميان انقلابيون تبعيدى ساكن پاريس‏ در دهه 1840 چهره برجسته‌اى به شمار مى‌رفت. او با بنيان‌گذاران آنارشيسم مانند پى‌ير ژوژف پرودون و ميخائيل باكونين روابط دوستانه‌اى داشت و با آنان درباره هگل مباحثه مى‌كرد. ماركس‏ با هاينريش‏ هاينه نيز رابطه نزديكى داشت و او را تشويق مى‌كرد كه شعرهاى سوسياليستى بنويسد. هاينه، بعدها درباره ماركس‏ و انگلس‏ نوشت: «رهبران كم و بيش‏ پنهان كمونيست‌هاى آلمان منطق‌دان‌هاى بزرگى هستند، كه نيرومندترين آنان از مكتب هگل بيرون آمده‌اند، و بدون شك آنان تواناترين متفكران و فعال‌ترين چهره‌ها هستند.»

برجستگى ماركس‏، باعث شد كه حكومت فرانسه در زير فشار حكومت پروس‏ او را از فرانسه اخراج كند. در فوريه 1845 او از پاريس‏ به بروكسل عزيمت كرد و انگلس‏ كه شغل خود را در تجارتخانه خانوادگى رها كرده بود به زودى به او پيوست. او ديگر يك انقلابى تمام وقت شد. در اين‌جا بود كه همكارى جدى آن‌ها آغاز گشت.

در هر صورت ماركس‏ و انگلس‏، در ملاقات پاريس‏ تصميم گرفتند كه مشتركا كار پرداخت جهان ‌بينى نوين را در تمام اجزايش‏ پيش‏ ببرند. نخستين نتيجه اين تلاش‏ مشترك كه البته سهم عمده را در تدوين آن ماركس‏ بر عهده داشت، «خانواده مقدس» بود. در اين اثر، ايده‌آليسم هگلى‌هاى جوان و سوسياليسم خرده بورژوايى اختصاص‏ يافته بود، نظرات اثباتى ماركس‏ و انگلس،‏ در زمين ماترياليسم ديالكتيك و تاريخى و كمونيسم مطرح شده‌اند. بنيان‌گذاران سوسياليسم علمى در اين اثر مى‌نويسند: «پرولتاريا به حكم يك ضرورت تاريخى پديد آمده و به حكم همان ضرورت بايد خود و نظام مبتنى بر مالكيت خصوصى را ملغا سازد.» «پرولتاريا و ثروت اضداد يكديگرند.» «آن‌ها هر دو آفريده جهان مالكيت خصوصى‌اند.» «مالكيت خصوصى، به عنوان مالكيت خصوصى، به عنوان ثروت مجبور است كه خودش‏ و بدين طريق هستى ضدش‏ يعنى پرولتاريا را حفظ كند.» «پرولتاريا به عنوان پرولتاريا مجبور است خودش‏ و بدين طريق ضدش‏ يعنى مالكيت خصوصى را كه تعيين كننده وجود اوست و آن را پرولتاريا مى‌سازد، ملغا سازد.»

انگلس‏، در اثر ديگرى به نام «وضع طبقه كارگر در انگلستان»، تحليل مشخص‏ و همه جانبه‌اى از شرايط كار و زندگى پرولتاريا تحت شيوه توليد سرمايه‌دارى به دست مى‌دهد. در اين اثر ماهيت ستم‌گرانه و استثمارگرانه شيوه توليد سرمايه‌دارى آشكار شده است. در اين اثر نشان داده شده است كه چگونه قوانين ذاتى اين نظام، استثمار وحشيانه و وضعيت اقتصادى اسف‌بار كارگران، به تشديد تضاد طبقاتى ميان بورژوازى و پرولتاريا مى‌انجامد و انقلاب اجتماعى را را به امرى ناگزير تبديل مى‌كند. او، در تحليل عميق از جنبش‏ كارگرى، نقش‏ پرولتارياى صنعتى در اين جنبش‏، اشكال مبارزه طبقاتى پرولتاريا، رابطه اين اشكال با يكديگر، نقش‏ تعيين‌كننده مبارزه سياسى و بالاخره لزوم در هم‌آميزى سوسياليسم و جنبش‏ كارگرى تاكيد مى‌كند. انگلس‏، مراحل مختلف تكامل جنبش‏ طبقه كارگر، از مبارزات خودانگيخته و اقدامات منفرد و محلى عليه كارفرمايان منفرد تا اشكال عالى‌تر و متشكل‌تر عليه سيستم سرمايه‌دارى را مورد تحليل قرار مى‌دهد. نقش‏ و اهميت هر يك از اين اشكال متنوع مبارزه را در پروسه تكامل جنبش‏ طبقاتى كارگران بررسى مى‌كند و نقاط ضعف و قوت آن‌ها را نشان مى‌دهد. او نقش‏ اعتصاب را به عنوان «آموزشگاه‌هاى جنگى» كه طى آن كارگران «خود را براى پيكار بزرگ آماده مى‌كنند» را تشريح مى‌كند. از سوى ديگر با بررسى اهميت مبارزه اقتصادى طبقه كارگر و نقش‏ اين مبارزه در سازمان‌دهى و پرورش‏ طبقه كارگر تاكيد دارد كه طبقه كارگر، از طريق مبارزه سياسى مى‌تواند ضربه قطعى را بر بورژوازى وارد سازد و آن را سرنگون كند.

تا مقطع سال 1845، ماركس‏ و انگلس‏، عملا با ماترياليسم فريرباخ نيز تسويه حساب مى‌كنند. ماركس،‏ تزهايى را درباره فويرباخ نوشت. ماركس‏، در اين تزها، نقص‏ عمده ماترياليسم پيشين و از جمله ماترياليسم فوئرباخ را ناديده انگاشتن پراتيك اعلام مى‌كند و در برابر ماترياليسم نظرى و غيرفعال فوئرباخ از نقش‏ قطعى پراتيك مادى سخن مى‌گويد. در اين­جاست ك به طور كلى فلسفه ماركسيسم را از تمام مكاتب ماترياليستى ماقبل ماركس‏ متمايز مى‌سازد مطرح مى‌شود: «فلاسفه، تنها به طرق مختلف جهان را تفسير كرده‌اند و حال آن كه نكته بر سر تغيير آن است.» در اين تز، خصلت دگرگون كننده تئورى انقلابى در ارتباط با عمل انقلابى مطرح شده است.

بسط و توضيح اين تزها را در ايدئولوژى آلمانى دنبال مى‌كنيم. اثرى كه در آن، اصول اساسى جهان‌بينى نوين به شكلى سيستماتيك مطرح گرديده و برداشت ماترياليستى از تاريخ به شكل يك تئورى جامع فرمول‌بندى شده است. ماركس‏، در اين اثر تاكيد دارد كه انسان‌ها براى اين كه بتوانند به عنوان انسان، به قلمرو تاريخ گام نهند و تاريخ را بسازند، مقدمتا مى‌بايستى زنده بمانند، زندگى كنند و به تجديد توليد وجود انسانى خود بپردازند. اين بدان معناست كه قبل از هر چيز مى‌بايستى نيازهاى اوليه خود را برآورده سازند، يعنى بخورند، بياشامند، بپوشند و مسكن گزينند. در يك كلام، وسايل معيشت‌شان را توليد كنند. در واقع انسان‌ها به مجرد اين كه شروع به توليد وسايل معاش‏ خود مى‌كنند... بين خود و حيوانات تميز قائل مى‌شوند.

ماركس‏، در ايدئولوژى آلمانى، به طور مستدل و علمى اين ضرورت جايگزينى نظام كمونيستى را به جاى نظام سرمايه‌دارى توضيح مى‌دهد. در اين‌جا به شكلى مشخص‏ نشان داده مى‌شود كه مالكيت خصوصى و طبقاتى كى و چگونه پديد آمده‌اند و چرا اكنون زمان الغاء آن‌ها فرارسيده است. در تشريح اين مسئله، نخست رابطه تقسم كار با رشد نيروهاى مولده در مراحل اوليه تاريخ بشريت مورد بررسى قرار مى‌گيرد و سپس‏ نشان داده مى‌شود كه چگونه با گذار از تقسيم طبيعى به اجتماعى كار، مالكيت خصوصى و همراه با آن طبقات و جامعه طبقاتى پديد آمدند.

ماركس‏، در اثر جاودانه خود «سرمايه» نشان داد كه استثمار كار مزدى، اساس‏ استثمار نظام سرمايه‌دارى است. در نظام سرمايه‌دارى، كارگران كه فاقد هر گونه وسيله توليدند، ناگزيرند براى امرار معاش‏ روزمره، تنها چيزى كه براى فروش‏ دارند، يعنى نيروى كار خود را بفروشند. ارزش‏ اين كالا در بازار مثل هر كالاى ديگرى، به حسب زمان كارى كه براى توليد و باز توليد آن لازم است، يعنى زمان كارى كه براى توليد وسايل معاش‏ كارگر و خانواده وى ضروريست تعيين مى‌گردد. سرمايه‌دار اين كالا را مى‌خرد. اما راز مسئله در اين است كه نيروى كار به عنوان كالا، از آن جهت از كالاهاى ديگر متمايز است كه وقتى صرف مى‌شود ارزشى بيش‏ از ارزش‏ خود مى‌آفريند يا به عبارت ديگر ارزش‏ مصرف آن خود، سرچشمه ارزش‏ است. ماركس‏، نشان داد كه اين ارزش‏ اضافى تنها توسط سرمايه‌دار صنعتى تصاحب نمى‌شود، بلكه گروه‌هاى مختلف استثمارگر از جمله تاجر، بانكدار، زمين‌دار در اين استثمار سهيم‌اند و سهمى از ارزش‏ اضافى به عنوان سود بازرگانى، بهره و بهره مالكانه به آن‌ها تعلق مى‌گيرد. بنابراين طبقه كارگر توسط كل طبقه سرمايه‌دار استثمار مى‌شود.

اين واقعيت كه توليد ارزش‏ اضافى، قانون مطلق شيوه توليد سرمايه‌داريست و هدف سرمايه‌دار كسب حداكثر ارزش‏ اضافى است، فى‌نفسه متضمن مقاومت كارگران در برابر استثمار است. مبارزه براى كوتاه كردن ساعات كار و افزايش‏ دست‌مزدها خود گوياترين دليل مقاومت كارگران در برابر اين استثمار است.

ماركس‏ و انگلس‏، سپس‏ در 1847، برنامه پرولتارياى جهانى، يعنى «مانيفست كمونيست» را منتشر كردند. در اين اثر اصول اساسى سوسياليسم، اهداف و مطالبات طبقه كارگر و تاكتيك‌هاى آن با دقت فرمول‌بندى شده است. با تبديل سوسياليسم از تخيل به علم، كارگران به سلاحى برنده در مبارزه عليه استثمار و ستم و براى برافكندن نظام سرمايه‌دارى و استقرار جامعه كمونيستى دست يافتند.

مانيفست در فوريه 1848 در لندن انتشار يافت، با اين جمله آغاز مى‌شود: «شبحى در اروپا در گشت گذار است‌_‌شبح كمونيسم _. همه نيروهاى اروپاى كهن براى تعقيب مقدس‏ اين شبح متحد شده‌اند؛ پاپ و تزار، مترنيخ و گيزو، راديكال‌هاى فرانسه و پليس‏ آلمان.»

در زمانى كه مانيفست انتشار يافت، اروپا دست‌خوش‏ تحولات انقلابى بود. در فوريه سلطنت لوئى فيليپ پادشاه فرانسه سرنگون شد و جمهورى دوم اعلام شد. در ماه مارس‏، قيام‌هايى در وين و برلين روى داد. اروپاى ارتجاعى اتحاد مقدس‏ ناگهان فرو پاشيده بود. حكومت هراسيده بلژيك در اوايل مارس‏، ماركس‏ را اخراج كرد. او پس‏ از اقامت كوتاهى در پاريس‏ به آلمان برگشت و سردبير «راينيش‏ تسايتونگ نو» كه در كلن منتشر مى‌شد را به عهده گرفت. بورژوازى آلمان، از رشد و گسترش‏ جنبش‏ كارگرى به وحشت افتاد. در فوريه 1849 ماركس‏ و ساير سردبيران راينيش‏ تسايتونگ نو، دوباره محاكمه شدند، اما تبرئه گرديدند. سرانجام در ماه مه، مقامات پروس‏ از انتشار روزنامه جلوگيرى كردند و سردبيران آن را تبعيد نمودند. آخرين شماره آن به تاريخ نوزدهم مه 1849 تماما به رنگ سرخ چاپ شد. تحريريه توسط ماركس‏، سخن خود را با خوانندگان چنين به پايان رساند:

«اعضاى تحريريه راينيش‏ تسايتونگ نو ضمن وداع با شما به خاطر هم‌ دردى كه با آنان نشان داديد از شما تشكر مى‌كنند. آخرين كلام آن‌ها هميشه و همه جا رهايى طبقه كارگر خواهد بود.»

 

سوم آگوست 2004

ادامه دارد

 

 

مرورى گذرا بر پيدايش‏ و رشد طبقه كارگر

(بخش‏ پنجم)

     

انترناسيونال اول

بورژوازى در نيمه دوم سده نوزدهم، با سلب آزادى‌هاى سياسى و فشار و سركوب طبقه كارگر را آغاز كرد. در واقع به دنبال شكست انقلابات 49‌-‌1848 اروپا، سلطه ارتجاع و استقرار حكومت‌هاى ديكتاتورى از جمله حكومت‌هاى بناپارتيستى به قدرت رسيدند.

در كليه كشورهاى اروپايى، طبقات حاكمه موانع و محدوديت‌هاى مختلفى بر سر راه تشكل و مبارزات طبقه كارگر به اجرا درآوردند. ارتش‏ و پليس‏ اين كشورها به شدت مبارزات طبقه كارگر را سركوب كردند. حق اعتصاب و تشكل را غيرقانونى اعلام كردند و تعداد زيادى از فعالين جنبش‏ كارگرى كمونيستى دستگير و به محاكمه كشيدند.

براى مثال در پروس‏، سازمان‌هاى كارگرى، بر طبق قانون 1850 از اتحاد با انجمن‌هاى خارجى محروم گرديدند. پس‏ از محاكمه اعضاء اتحاديه كمونيست‌ها در كلن، اتحاديه‌ها، ميتينگ‌ها و اعتصابات در تمام ايالات آلمان ممنوع شد. سركوب باعث گرديد كه از دویست و نود و نه سازمان كارگرى كه طى دهه چهل در فرانسه وجود داشت، تنها پانزده سازمان كارگرى در دوران حاكميت امپراتورى دوم باقى بماند. بين سال‌هاى 1855‌-‌1853، در 345 مورد، فعالين اعتصابات تحت پيگرد و محاكمه قرار گرفتند. در ايتاليا، تنها انجمن‌هاى خيريه از حق موجوديت قانونى برخوردار بودند. در بريتانياى كبير، محافل حاكمه با استفاده از قوانين پيشين عليه فعالين اتحاديه‌ها و اعتصابيون ادامه دادند. تنها در 1863، 10393 مورد پيگرد و محاكمه كارگران به خاطر شركت در اعتصابات وجود داشت.

طى نخستين دهه نيمه دوم سده نوزدهم، طبقه كارگر در اثر اين سركوب‌ها و فشارها عمدتا به مبارزه اقتصادى روى آوردند. اين شكل از مبارزه، در مقايسه با مبارزات سياسى طبقه كارگر در دهه قبل يك عقب‌نشينى محسوب مى‌شد، اما با اين وجود دستاوردهاى مهمى در زمينه تشكل و آگاهى طبقه كارگر به همراه داشت. اين واقعيت را مى‌توان به ويژه در رشد و گسترش‏ اعتصابات طبقه كارگر ديد. اين اعتصابات به ويژه پس‏ از بحران 1857 افزايش‏ يافتند. يكى از برجسته‌ترين اعتصابات وسيع و طولانى مدت اعتصاب كارگران ساختمان در انگليس‏ طى سال‌هاى 1858 و 1859 به خاطر كاهش‏ ساعات كار نه ساعت در روز بود. كارگران بار ديگر در بهار 1861 با يك اعتصاب گسترده‌تر، كارفرمايان را به عقب‌نشينى وادار كردند و ساعات كار روزانه را به 5/9 ساعت كاهش‏ دادند.

دهه پنجاه هم تحولات ادامه يافت كه در مجموع به افزايش‏ قدرت، رشد همبستگى و آگاهى كارگران منجر گرديد. طى اين دهه سرمايه‌دارى سريعا توسعه و گسترش‏ يافت و صنايع بزرگ نقش‏ مهم‌ترى كسب نمودند. اولا، كميت كارگران سريعا افزايش‏ يافت تا جايى كه در اوايل ده شصت حدود هشت ميليون كارگر صنعتى در اروپا وجود داشت. ثانيا، پيدايش‏ و توسعه صنايع بزرگ به تمركز تعداد كثيرى از كارگران در كارخانه‌ها و رشد اتحاد و همبستگى و آگاهى كارگران انجاميد.

از اواخر دهه پنجاه، اتحاديه‌ها مجددا رشد و گسترش‏ يافتند و اتحاديه‌هاى بزرگ‌ترى شكل گرفتند. در ژوئيه 1860، نخستين اجلاس‏ شوراى اتحاديه‌هاى لندن گشايش‏ يافت كه اتحاديه‌هاى ساختمان، كفاشى، دوزندگى و چندين اتحاديه ديگر را منع مى‌ساخت. با وجود موانع و محدوديت‌هايى كه هنوز بر سر راه ورود كارگران غيرماهر به اتحاديه‌ها وجود داشت، از جمله پرداخت حق عضويت‌هاى سنگين تا اوايل ده شصت، حدود شش صد هزار كارگر عضو اتحاديه‌ها بودند.

در فرانسه و آلمان نيز در همين دوره اتحاديه‌هاى كارگرى رشد و گسترش‏ چشم‌گيرى يافتند. در آلمان مهم‌ترين رويداد مربوط به جنبش‏ كارگرى، تشكيل اتحاديه عمومى كارگران آلمان بود.

با گسترش‏ مناسبات سرمايه‌دارى در كشورهاى مختلف، رشد و توسعه صنايع بزرگ، توسعه شبكه‌هاى ارتباطى و حمل و نقل بزرگ، توسعه مبادله ميان كشورهاى مختلف و شكل‌گيرى يك بازار جهانى از يك‌سو اين واقعيت را بيش‏ از پيش‏ آشكار كرد كه سرمايه بين‌المللى است و مبارزه با آن نيز به اتحاد و همبستگى طبقاتى كارگران نياز دارد. از سوى ديگر، روابط و مناسبات كارگران كشورهاى مختلف توسعه و گسترش‏ يافت. رفت‌و‌آمد كارگران به كشورهاى مختلف، مهاجرت كارگران از اين كشور به آن كشور، توسعه روابط اتحاديه‌ها و رهبران و فعالين جنبش‏ كارگرى، همه اين عوامل باعث شد كه كارگران بيش‏ از پيش‏ روابط و مناسبات طبقاتى، اهداف و منافع مشترك و ضرورت مبارزه‌اى متحد عليه سرمايه را مدنظر داشته باشند. روحيه همبستگى در صفوف كارگران كشورهاى مختلف افزايش‏ يافت و كارگران به ضرورت ايجاد يك تشكيلات بين‌المللى كارگرى پى بردند.

دخالت هر چه بيش‏تر كارگران در امر مبارزه سياسى در اوايل دهه شصت نيز به رشد روحيه همبستگى بين‌المللى كارگران و تشكيل يك سازمان بين‌الملل كارگرى كمك نمود. دفاع كارگران انگليس‏ از لغو برده‌دارى در آمريكا، دفاع مشترك كارگران انگليسى و فرانسوى از مردم لهستان، مبارزات و قيام آن‌ها از جمله مواردى بودند كه به تقويت همبستگى در ميان كارگران كشورهاى مختلف و نزديكى هر چه بيش‏تر آن‌ها انجاميد.

تشكل‌هايى كه كارگران در كشورهاى مختلف به وجود آوده بودند، پيشقراولان انترناسيونال اول شدند. يكى ديگر از برجسته‌ترين اين نمونه سازمان‌ها، اتحاديه كمونيست‌ها بود كه در فاصله سال‌هاى 52‌_‌1846 فعاليت مى‌كرد و علاوه بر كارگران آلمانى، تعدادى از كارگران و سوسياليست‌هاى كشورهاى ديگر نيز عضو آن بودند. يك نمونه ديگر تشكلى كه در 1844 تشكيلاتى به نام «دمكرات‌هاى برادرى» متشكل از تعدادى از رهبران جنبش‏ چارتيست و كارگران و سوسياليست‌هاى كشورهاى اروپايى ديگر پديد آمده بود. در 1855 نيز رهبران چارتيست يك كميته بين‌الملل تشكيل داده بودند. در فرانسه نيز تلاش‏هايى در اين زمينه صورت گرفته بود. در 1843 جزوه‌اى توسط فلورا تريستان نوشته شده بود كه در آن از ايجاد يك سازمان بين‌المللى دفاع شده بود. او از جمله نوشت كه: «اتحاديه كارگران بايد در شهرهاى عمده انگلستان، آلمان، ايتاليا، به عبارتى ديگر در تمام پايتحت‌هاى اروپا، كميته‌هاى ارتباط ايجاد نمايد

با در نظر گرفتن همه اين زمين‌هاى عينى و ذهنى، در سال 1862 مسئله ايجاد يك سازمان بين‌المللى در ديدار مشترك كارگران انگليسى و فرانسه مطرح مى‌گردد. در اين سال بيش‏ از دویست تن از كارگران فرانسوى از نمايشگاه صنعتى لندن ديدار كردند. در ملاقاتى كه بين كارگران فرانسوى و گروهى از اعضاء اتحاديه‌هاى كارگرى انگليسى صورت گرفت، طرفين ايده تشكيل يك سازمان بين‌المللى را مطرح كردند. قيام لهستان در 1863 خود محركى براى تقويت اتحاد سازمان‌هاى كارگرى در سطح بين‌المللى گرديد. اتحاديه‌هاى كارگرى انگليس‏، با برپايى ميتينگى در لندن خواستار مداخله دولت انگليس‏ به نفع مردم لهستان شدند. كميته‌اى كه قبلا تشكيل شده بود، با تعدادى از سازمان‌هاى پرولترى و دمكرات مهاجرين كشورهاى مختلف در لندن تماس‏ گرفت و از آن‌ها براى شركت در جلسه‌اى دعوت به عمل آورد كه از جمله مهم‌ترين آن‌ها انجمن كارگران ايتاليايى مازينى، مهاجرين لهستان، انجمن آموزشى كارگران آلمانى بود. اين انجمن، يك جريان كمونيست طرفدار خط‌مشى كارل ماركس‏ بود و از كارگران مليت‌هاى مختلف تشكيل شده بود.

سرانجام جلسه افتتاحيه انترناسيونال اول، در بیست و هشتم سپتامبر 1864 در تالار سن مارتين لندن با حضور نمانيدگان سرشناس‏ كارگران مليت‌هاى مختلف برگزار گرديد و آرزوى كارگران براى ايجاد يك تشكيلات انترناسيوناليستى را متحقق ساخت. اجلاس‏ افتتاحيه، از جمله كميته‌اى را انتخاب كرد كه بيش‏ از سی نفر عضو داشت. به اين كميته اختيار داده شد كه تعداد اعضاء خود را افزايش‏ دهد.

كميته منتخب اجلاس‏ افتتاحيه، بلافاصله كار خود را آغاز كرد و تهيه و تنظيم يك برنامه سياسى و آيين‌نامه تشكيلاتى را در دستور كار قرار داد. بدين منظور، يك كميته نه نفره از ميان اعضاى كميته عمومى برگزيده شد تا سريعا اين اسناد را تدوين نمايد. كارل ماركس‏، برجسته‌ترين عضو اين كميته بود كه سرانجام برنامه و اساسنامه انترناسيونال اول را تنظيم كرد.

انترناسيونال اول به عنوان تخستين سازمان بين‌المللى طبقه كارگر، هدف خود را تقويت همبستگى و اقدام بين‌المللى پرولترهاى جهان، رهايى طبقه كارگر و الغاء طبقات قرار داد.

انترناسيونال كنفرانسى را از بیست و پنجم تا بیست و نهم سپتامبر 1865 در لندن برگزار كرد. دستور جلسه كنفرانس‏ مسايل مربوط به كنگره و سازمان‌دهى انترناسيونال، نقش‏ انجمن بين‌المللى كارگران در زمينه وحدت و انسجام مبارزات بين‌المللى كارگران عليه سرمايه‌داران، اتحاديه‌ها، تقليل ساعات كار، كار تعاونى، كار زنان و كودكان، ماليات مستقيم و غيرمستقيم، ارتش‏هاى دايمى و تاثير آن‌ها بر منافع طبقات مولد و مسئله استقلال لهستان تعيين شده بود. كنفرانس‏ در مورد اين مسايل به بحث پرداخت، زمان برگزارى كنگره را تعيين نمود و محل آن را ژنو اعلام كرد.

كنفرانس‏ پيشنهاد ماركس‏ را مبنى بر اين كه مسايل مربوط به تعاونى‌ها، كاهش‏ ساعات كار و كار زنان و كودكان را به كنگره محول گردند، تصويب نمود. در كنفرانس‏ بر سر برخى مسايل مانند مسئله لهستان و بر سر نيروهاى شركت‌كننده در كنگره اختلاف جدى وجود داشت. كنفرانس‏ به بحث‌هاى مقدماتى پرداخت و قرار شد كه كنگره در ماه مه 1866 در ژنو تشكيل شود.

نخستين كنگره انترناسيونال اول، از سوم تا هشتم سپتامبر 1866 در ژنو برگزار شد. در اين كنگره، شصت نماينده از تشكل‌هاى محتلف كارگرى از جمله اتحاديه‌ها، تعاونى‌ها، انجمن‌هاى كمك متقابل، گروه‌هاى آموزشى و سازمان‌هاى سياسى در كنگره حضور يافتند. پانزده اتحاديه كارگرى انگليس‏ كه داراى 25173 عضو ثابت بودند، نمايندگانى به اين كنگره فرستاده بودند. با تشكيل كنگره، گزارشى كه ماركس‏، آن‌ها را تهيه كرده بود، به عنوان گزارش‏ رسمى شوراى عمومى قرائت گرديد، عبارت بودند از:

_ سازمان‌دهى انجمن بين‌المللى كارگران

_ محدوديت كار روزانه

_ ممنوعيت كار شبانه

_ كار كودكان و نوجوانان

_ كار تعاونى

_ اتحاديه‌ها

ماليات مستقيم و غيرمستقيم

_ ارتش‏ ها.

كنگره همين كه كار خود را آغاز كرد كشمكش‏ بين پردونيست‌ها و ماركسيست‌ها آغاز شد. پرودنيست‌ها اهميت اتحاديه‌ها و اعتصابات را انكار مى‌كردند و با مبارزه طبقاتى انقلابى مخالف بودند. به قول ماركس‏ آن‌ها «هر‌گونه عمل انقلابى يعنى اقدامى كه از خود مبارزه طبقاتى ناشى مى‌گردد و تمام جنبش‏هاى اجتماعى متمركز و از اين‌رو آن‌ها را كه از طريق ابزار سياسى مى‌توانند انجام بگيرند‌ (نظير كوتاه كردن قانونى روز كار) انكار مى‌كردند.»

اما در مجموع كنگره با پردونيست‌ها مخالف بود و به اكثر مسايل مطرح شده در گزارش‏ راى داد و  آن‌ها را به صورت قطعنامه‌هايى تصويب نمود. كنگره ژنو، نقش‏ و اهميت اتحاديه‌ها را در مبارزه روزمره پذيرفت و در مورد مسئله تعاونى‌ها بر همان خط‌مشى خطابيه تاكيد كرد. كنگره به عنوان يك هدف سياسى فورى، مبارزه براى هشت ساعت كار روزانه را تصويب نمود. الغاء كار شبانه زنان و نظارت بر كار كودكان و نوجوانان پذيرفته شد. الغاء ارتش‏هاى دايمى و ايحاد ميليشيا و لغو ماليات‌هاى غيرمستقيم نيز از ديگر مصوبات كنگره بود.

قطعنامه‌هاى پيشنهادى پردونيست‌ها اغلب رد شد. تنها موردى كه پذيرش‏ آن در خور اهميت بود، قطعنامه‌اى در زمينه انجمن‌هاى اعتبارى بين‌المللى كارگران بود كه بر مبناى مواضع و خط‌مشى پردونيست‌ها تدوين شده بود. اين مصوبه هم پس‏ از كنگره به علت عدم انطباق آن با واقعيت‌ها، عملا كنار گذاشته شد.

مصوبات كنگره ژنو، مجموعا گام مهمى به پيش‏ در جهت انسجام برنامه‌اى و تاكتيكى و مشى سازمانى پرولتارياى جهانى بودند.

در دومين كنگره انترناسيونال كه از اول تا هشتم سپتامبر 1867 در لوزان تشكيل گرديد، 46 نماينده از شش‏ كشور جهان، فرانسه، انگليس‏، بلژيك، آلمان، ايتاليا و سوئيس‏ در آن حضور داشتند. طبق مقررات كنگره اول، هر شاخه حق دارد يك نماينده به كنگره بفرستند. شاخه‌هايى كه بيش‏ از پانصد عضو دارند، در ازاى هر پانصد عضو مى‌توانند يك نماينده ديگر نيز به كنگره اعزام كنند. دستور كار كنگره قبلا در اختيار شاخه‌ها و بخش‏هاى انترناسيونال قرار داده شده بود و شوراى عمومى در اطلاعيه فراخوان به كنگره در اوسط ژوئيه 1867، همگان را به شركت فعال در امر كنگره فراخوانده بود.

در كنگره لوزان، ابتدا گزارش‏ مفصل شوراى عمومى كه توسط كارل ماركس‏ نوشته شده بود، قرائت شد و مورد تاييد قرار گرفت.

كنگره لوزان، تصميم گرفت كه كنگره سوم انترناسيونال در بروكسل برگزار گردد. به رغم موانع و محدوديت‌هايى كه دولت بلژيك بر سر راه تشكيل اين كنگره ايجاد نمود، در سپتامبر 1868 كنگره سوم در بروكسل تشكيل گرديد. اين كنگره يكى از بزرگ‌ترين گردهمايى نمايندگان پرولتارياى جهان بود. نود و نه نماينده از انگليس‏، فرانسه، بلژيك، آلمان، سوئيس‏، ايتاليا و اسپانيا در اين اجلاس‏ حضور داشتند.

كنگره بروكسل، هم‌چنين مسئله اعتصاب را مجدد مورد بررسى قرار داد و اعتصاب به عنوان يك سلاح پذيرفته شد. مسئله جنگ هم مجددا مورد بررسى قرار گرفت و قطعنامه جديدى عليه جنگ و چگونگى برخورد به جمع بورژوا‌_‌پاسيفيستى صلح و آزادى تصويب شد. مواضع كنگره لوزان در اين زمينه به نحوى اصلاح گرديد كه منطبق بر مواضع ماركس‏ و شوراى عمومى بود.

كنگره سوم انترناسيونال، به كلى پردونيست‌ها را منزوى ساخت تا اين كه پس‏ از اين كنگره، جناح چپ پردونيست‌ها كه عمدتا از كارگران تشكيل مى‌شد، به نقد مواضع پردونى رسيدند و بيش‏تر به سوسياليسم علمى گرايش‏ پيدا كردند.

گرايش‏ ديگر انترناسيونال گرايش‏ آنارشيستى به رهبرى باكونين بود. باكونين، يكى از رهبران و ايدئولوگ‌هاى سرشناس‏ جريان آنارشيست در نيمه دوم سده هيجدهم بود. وى پس‏ از فرار از روسيه، سرانجام در ايتاليا مستقر شد و قعاليت گسترده‌اى را آغاز نمود. باكونين پس‏ از ايتاليا، فعاليت‌هاى خود را در سوئيس‏ گسترش‏ داد و در سال 1868 تشكيلاتى به نام «اتحاديه بين‌المللى دمكراسى سوسياليستى» را در سوئيس‏ ايجاد كرد. باكونين، از جهت نظرى به نظرات و ايده‌هاى پردون در مورد دولت و جامعه آينده نزديك بود كه مى‌بايستى برمبناى انجمن‌هاى آزاد توليدكنندگان سازمان يابد. اما او راديكال‌تر از پردون بود. باكزنين به رغم اين كه خود را طرفدار انقلاب جهانى پرولترى و سوسياليسم معرفى مى‌كرد، سياست روشنى از طبقات و مبارز طبقاتى، نقش‏ و رسالت پرولتاريا و سيستم سرمايه‌دارى نداشت. او هر گونه عمل سياسى را به عنوان اقدامى رفرميستى و بورژوايى رد مى‌كرد. با هر گونه اتوريته و تشكيلات سياسى پرولترى مخالف بود و محور برنامه خود را تبليغ آتئيسم، نابودى دولت و الغاء حق ارث قرار داده بود. در حالى كه جناح ماركسيتى انترناسيونال در تلاش‏ بود كه انترناسيونال را به يك سازمان مستحكم جهانى پرولتاريا تبديل كند، باكونين از خودمختارى كامل بخش‏هاى ملى انترناسيونال دفاع مى‌كرد و براين باور بود كه مركز بين‌المللى بايد به عنوان يك مركز مراوده صرف عمل كند. به قول ماركس‏، برنامه باكونين ملغمه‌اى از چپ و راست بود كه به هم جوش‏ داده شده بود.

باكونيست‌ها، پس‏ از آن كه تشكيلات خود را به نام «اتحاد بين‌المللى دمكراسى سوسياليستى» ايجاد نمودند، در سپتامبر 1868 طى نامه‌اى به شوراى عمومى، تقاضاى عضويت از انترناسيونال كردند. شوراى عمومى اين درخواست را رد كرد، چرا كه خلاف اساسنامه انترناسيونال بود كه انجمن بين‌المللى ديگرى را به عضويت انجمن بين‌المللى كارگران بپذيرد. بنا به پيشنهاد شوراى عمومى، بند 2 برنامه باكونيست‌ها در آوريل 1869 به شرح زير تغيير كرد: «قدم بر هر چيز هدف خود را الغاء كامل و نهايى طبقات و برابرى سياسى، اقتصادى و اجتماعى مردان و زنان قرار مى‌دهند باكونيست‌ها هم‌چنين ظاهرا پذيرفتند كه خود را رسما منحل كنند و بدن طريق وارد انترناسيونال شدند، اما بعدها در عمل دست به اقدامات توطئه‌گرانه عليه انترناسيونال و رهبرى آن زدند.

چهارمين كنگره انترناسيونال اول در سپتامبر 1869 در بال تشكيل گرديد. هفتاد و نه نماينده از چند كشور جهان در اين كنگره حضور داشتند. در اين كنگره، براى نخستين بار نماينده‌اى از جانب اتحاديه‌هاى كارگرى ايالات متحده آمريكا نيز حضور داشت و حزب سوسيال دمكرات كارگرى آلمان كه به تازگى تشكيل شده بود و رهبران برجسته آن ويلهم ليبكنشت و اگوست ببل بودند يك هيات نمايندگى به كنگره اعزام كرده بودند.

گزارش‏ شوراى عمومى نيز توسط ماركس‏ تدوين گرديد كه عمتا به «جنگ چريكى بين كار و سرمايه»يعنى«اعتصاباتى كه در سال قبل سراسر اروپا را فرا‌گرفت»، اختصاص‏ يافته بود.

بخشى از گزارش‏ به مسئله رشد و گسترش‏ و نفوذ انترناسيونال در ميان كارگران و توسعه تشكيلات آن اختصاص‏ يافته بود. در كنگره مجموعا سه گرايش‏ عمده وجود داشت كه هر يك به سهم خود بر مصوبات تاثير مى‌گذاشتند. اين سه گرايش‏ عبار بودند از طرفداران سوسياليسم علمى كه نماينده خط انقلابى پرولترى محسوب مى‌شدند، گرايش‏ چپ آنارشيستى به رهبرى باكونين و گرايش‏ رفرميست سنديكاليست كه نماينده آن رهبران اتحاديه‌هاى كارگرى انگليس‏ بودند.

در كنگره بال، باكونيست‌ها با توسل به انواع و اقسام روش‏هاى توطئه‌گرانه و ناسالم تلاش‏ نمودند با كسب اكثريت، قطعنامه‌هاى خود را به تصويب برسانند و رهبرى انترناسيونال را قبضه كنند. آن‌ها تنها موفق شدند برخى از قطعنامه‌هاى خود از جمله در مورد الغاء فورى و كامل حق ارث را به تصويب رسانند، اما موفق نشدنن رهبرى انترناسيونال را به دست بگيرند. حتا خود باكونين كه در كنگره حضور داشت به عضويت شوراى عمومى انتخاب نشد و بار ديگر اعضاى شوراى عمومى به عنوان رهبرى انترناسيونال برگزيده شدند.

انترناسيونال كه به ابتكار و تلاش‏ پيشروترين نمايندگان پرولتارياى جهان شكل گرفته بود، به عنوان مركزى براى تقويت تشكل و همبستگى كارگران سراسر جهان، از اعتماد روزافزون در ميان توده هاى كارگر برخوردار بود. با تلاش‏ شوراى عمومى انترناسيونال، تعدادى از اتحاديه‌هاى كارگرى جهان يا مستقيما به انترناسيونال پيوسته و يا با آن اعلام همبستگى نمودند.

در سال 1866، كنفرانس‏ نمايندگان اتحاديه‌هاى بريتانيا در شفيلد كه با حضور صد و سی و هشت نماينده بیست هزار كارگر متشكل، تشكيل شده بود، قطعنامه‌هايى در تاييد انترناسيونال و حمايت از آن تصويب نمود و از اتحاديه‌ها خواست كه به انجمن بين‌المللى كارگران بپيوندند.

تا پايان سال 1867، حدود بيش‏ از سی اتحاديه كارگرى با پنجاه هزار عضو، پيوستگى خود را به انترناسيونال اعلام نمودند. در فرانسه، بلژيك و سوئيس‏ نيز كه انترناسيونال شعبات فعالى ايجاد كرده بود كه در سازمان‌دهى اتحاديه‌هاى كارگرى نقش‏ مهم داشتد، بخش‏ قابل ملاحظه‌اى از كارگران و تشكل‌هاى آن‌ها به انترناسيونال پيوستند. در فرانسه در سال 1869، انترناسيونال، تقريبا دویست هزار عضو داشت. در بلژيك و سوئيس،‏ تا پايان دهه شصت، هزاران كارگر و تعدادى از اتحاديه‌ها به انترناسيونال پيوستند. در آلمان، حزب سوسيال دمكرات و آن بخش‏ از كارگران كه با اين حزب فعاليت مى كردند، رسما به عضويت انترناسيونال درآمدند. در آمريكا نيز از همان آغاز روابط نزديكى با اتحاديه‌ها با انترناسيونال وجود داشت. در نحستين كنگره اتحاديه ملى كار، مسئله پيوستن رسمى اتحاديه به انترناسيونال مطرح شد. در كنگره شيكاگو در 1867 تصميم گرفته شد كه پيام همبستگى به انترناسيونال فرستاده شود كنگره 1869 در فيلادلفيا نيز تصميم گرفت كه يك هيات نمايندگى به كنگره بال بفرستد و بالاخره در كنگره 1870 قطعنامه‌اى بدين مضمون به تصويب رسيد: «اتحاديه ملى كار وابستگى خود را به اصول انجمن بين‌المللى كارگران اعلام مى‌دارد و اميدوار است كه هر چه زودتر به آن بپيوندد

تعدادى از اتحاديه‌هاى كارگرى ايتاليا و اسپانيا نيز به انترناسيونال پيوستند كه يك نمونه آن فدراسيون متحده كارگران بافنده و دوزنده بارسلون با حدود نه هزار عضو بود كه در سال 1870 رسما به انترناسيونال پيوست. همه اين واقعيات حاكى از نقش‏ انترناسيونال در جنبش‏ بين‌المللى كارگرى و نفوذ و اعتبار آن در ميان توده‌هاى وسيع كارگران سراسر جهان بود.

انترناسيونال اول، در شرايطى تشكيل گرديد كه جنبش‏ كارگرى به مرحله اعتلاء نوينى گام نهاده بود. در نيمه دوم دهه شصت سده نوزده، اعتصابات وسيع و گسترده‌اى سراسر اروپا را فراگرفت. در فوريه 1867 معدن‌چيان و فلزكاران بلژيكى در معادن زغال سنگ شارلروا يك اعتصاب گسترده را آغاز كردند. اين اعتصاب در اعتراض‏ به اقدام سرمايه‌داران مبنى بر كاهش‏ ده درصد دست‌مزد و كاهش‏ توليد به چهار روز در هفته بود. سرمايه‌داران و دولت آن‌ها، براى سركوب اعتصاب دست به كار شدند سرانجام نيروهاى نظامى به اعتصابيون حمله كردند و درگيرى بين كارگران و نيروهاى انتظامى طوى داد. در جريان اين درگيرى‌ها تعدادى از كارگران جان باختند و تعدادى نيز زخمى گرديدند. شوراى عمومى انترناسيونال دست به يك بسيج همگانى كارگرى براى محكوميت دولت بلژيك و دفاع از مبارزات و خواست‌هاى كارگران بلژيكى زد. از طريق شعبه‌هاى انترناسيونال در كشورهاى مختلف كارگران كشورهاى اروپا را در جريان مبارزات كارگران بلژيكى قرار داد و آن‌ها را به حمايت و پشتيبانى از كارگران معادن فراخواند. شوراى عمومى هم‌چنين از معدن‌چيان و فلزكاران انگليس‏ خواست تا به خانواده‌هاى قربانيان و كسانى كه در جريان اين اعتصاب صدمه ديده‌اند، كمك مالى كنند. سرانجام دولت بلژيك، زير فشار افكار عمومى بين‌المللى كارگران ناگزير شد 22 تن از كارگرانى را كه در جريان اعتصاب دستگير و به محاكمه كشيده بودند آزاد كند. علاوه بر اين هنگامى كه اعتصاب معدن‌چيان و فلزكاران شارلروا در بلژيك در جريان بود، در فرانسه نيز جنبش‏ كارگرى در آستانه يك رشته اعتصابات قرار داشت. در بهار 1867، اعتصاب كارگران برنز پ